1908 ولادیمـیر ایلیچ لنین
خیزش – ارگان کارگران انقلابی متحد ایران را از اینجا دریـافت کنید
شمارۀ ١٧ درون فرم پ. د. اف
لینک سایت آذرخش
ترجمۀ سهراب شباهنگ
دی 1391
مثل معروفی هست که مـی گوید اگر اصول موضوعۀ هندسی (1) با منافع اشخاص برخورد مـی داشتند حتما تلاش هائی به منظور رد آنـها صورت مـی گرفت. پیش بینی کامرسانت درباره آیندۀ برجام نظریـه های علوم طبیعی کـه با پیشداوری های یزدان شناسانـه درون تقابل بودند مخالفت های حادی را دامن زدند و هنوز دامن مـی زنند. پیش بینی کامرسانت درباره آیندۀ برجام بعد جای شگفتی نیست کـه آموزۀ مارکسی، پیش بینی کامرسانت درباره آیندۀ برجام کـه مستقیما درون خدمت روشنگری و سازماندهی طبقۀ پیشروِ جامعه است، کـه وظایف پیشِ رویِ این طبقه را نشان مـی دهد و ثابت مـی کند کـه در اثر تکامل اقتصادی ناگزیر نظامـی نوین جانشین نظام کنونی مـی شود، آری جای شگفتی نیست کـه چنین آموزه ای مـی بایست درون سیر زندگی خود هر گام بـه پیش را با مبارزه طی کند.
نیـازی بـه گفتن نیست کـه این امر درون مورد علم و فلسفۀ بورژوائی کـه به طور رسمـی توسط استادان رسمـی به منظور کودن سازی نسل جدید طبقات دارا و تعلیم آنـها برای مقابله با دشمنان داخلی و خارجی، تدریس مـی شود نیز صادق است. این علم حتی نمـی خواهد چیزی دربارۀ مارکسیسم کـه از نظر او رد و نابود شده بشنود. مؤلفان جوانی کـه با رد سوسیـالیسم به منظور خود شأن و مقامـی دست و پا مـی کنند و مؤلفان مسن تر و فرسوده تر کـه حافظ مرده ریگ همـه گونـه «سیستم»های کهنـه شده اند با شور و علاقۀ یکسانی بـه مارحمله مـی کنند. پیشرفت مارکسیسم و این واقعیت کـه ایده های آن درون مـیان طبقۀ کارگر گسترش مـی یـابد و ریشـه مـی گیرد ناگزیر باعث فراوانی و شدت یـابی حملات بورژوائی بـه مارکسیسم مـی شود، و هر زمان کـه علم بورژوائی [علم رسمـی] آن را بـه اصطلاح «نابود» مـی کند، مارکسیسم قوی تر، مستحکم تر و پرتوان تر مـی گردد.
اما حتی درون مـیان آموزه هائی کـه با مبارزۀ طبقۀ کارگر پیوند و در مـیان پرولتاریـا رواج دارند، مارکسیسم بـه هیچ رو موقعیت خود را یک باره مستحکم نکرد. مارکسیسم درون نیم قرن نخست حیـات خود (از دهۀ 1840 بـه بعد)، درگیر مبارزه با نظریـاتی شد کـه با آن دشمنی بنیـادی داشتند. درون سال های نخست دهۀ 1840 مارو انگلس با هگلی های جوان رادیکال کـه دیدگاه ایده آلیسم فلسفی داشتند (2)، تسویۀ حساب د. درون پایـان آن دهه، مبارزه درون زمـینۀ اقتصادی با پرودنیسم (3) آغاز شد. دهۀ 1850 شاهد مبارزه با آموزه ها و احزابی بود کـه در سال توفانی 1848 خود را بـه نمایش گذاشتند. درون دهۀ 1860 مبارزه از مـیدان تئوری عام بـه مبارزه ای درون پیوند مستقیم با کارگری انتقال پیدا کرد: پیش بینی کامرسانت درباره آیندۀ برجام بیرون انداختن بانیسم از انترناسیونال [اول] (4). درون آلمان طی سال های نخستین دهۀ 1870، مولبرگرِ پرودنیست، و در سال های آخر این دهه دورینگِ پوزیتیویست صحنـه را اشغال د. اما نفوذ هردوی آنـها درون مـیان پرولتاریـا مطلقا ناچیز بود. مارکسیسم درون همـین حال پیروزی بی چون و چرائی بر همۀ ایدئولوژی های دیگر درون کارگری بـه دست مـی آورد.
در دهۀ 1890 این پیروزی بـه طور عمده کامل شده بود. حتی درون کشورهای لاتین کـه سنت های پرودنیسم بیش از همـه دوام آوردند احزاب کارگری برنامـه و تاکتیک خود را بر شالوده های مارکسیستی بنا د. سازمان بین المللی کارگری کـه در شکل کنگره های متناوب احیـا شده بود، از همان آغاز و تقریبا بدون مبارزه، موضع مارکسیستی را درون همۀ مسایل اساسی پذیرفت. اما بعد از آنکه مارکسیسم همۀ آموزه های کمابیش منسجمـی را کـه با او خصومت داشتند از مـیدان راند، گرایش های موجود درون آن آموزه ها مجاری دیگری را جستجو د. اشکال و انگیزه های مبارزه تغییر د، اما مبارزه ادامـه یـافت. نیم قرنِ دوم حیـات مارکسیسم درون دهۀ 1890 با مبارزۀ گرایش مخالف مارکسیسم درون درون خود مارکسیسم آغاز شد.
برنشتاین کـه زمانی مارکسیست ارتودو[درست آئین] (5) بود، با بـه راه انداختن هیـاهوی بسیـار و ارائۀ کامل ترین اصلاحیـه ها بـه آرای مارکس، یعنی تجدید نظر درون مارو یـا رویزیونیسم، نامش با این گرایش درهم آمـیخته است. حتی درون روسیـه کـه – بـه خاطر عقب ماندگی اقتصادی کشور و غلبۀ جمعیت دهقانی کـه زیر بار بازمانده های نظام ارباب – رعیتی (سرواژ) له مـی شوند – سوسیـالیسم غیر مارکسیستی طبیعتا زمـینۀ دوام بیشتری نسبت بـه جاهای دیگر دارد، این سوسیـالیسم آشکارا درون برابر چشمان ما درون حال گذار بـه رویزیونیسم است. سوسیـال نارودنیک های ما (6)، هم درون مسألۀ ارضی (برنامۀ انتقال مالکیت همۀ زمـین ها بـه شـهرداری ها) و هم درون مسایل عام برنامـه و تاکتیک، «اصلاحیـه» های برنشتاین بـه ماررا جانشین بازمانده های درون حال مرگ و از کار افتادۀ سیستم قبلی خود مـی کنند، سیستمـی کـه به سبک خود منسجم و اساسا ضد مارکسیسم بود.
سوسیـالیسمِ پیش از مارشکست خورده است. این سوسیـالیسم مبارزۀ خود را دیگر نـه درون زمـین ویژۀ خود، بلکه درون زمـین عام مارکسیسم، بـه عنوان رویزیونیسم ادامـه مـی دهد. بگذارید محتوای ایدئولوژیک رویزیونیسم را بررسی کنیم.
رویزیونیسم درون قلمرو فلسفه دنباله رو «علم» پروفسورگونۀ بورژوائی بود. پروفسورها «به کانت برگشتند» و رویزیونیسم دنباله رو نوکانتی ها شد. پروفسورها سخنان سطحی کشیشان را کـه هزار بار بـه ضد ماتریـالیسم فلسفی بر زبان آمده بود تکرار د – و رویزیونیست ها با تبسم تأییدآمـیزی طوطی وار (طبق آخرین کتاب های مرجع درسی) گفتند کـه ماتریـالیسم دیر زمانی هست که رد شده است. پروفسورها هگل را «سگ مرده» تلقی د، درون حالی کـه خود، ایده آلیسمـی موعظه مـی نمودند کـه از ایده آلیسم هگل هزار بار پایین تر و پیش پا افتاده تر بود. آنان با نفرت درون برابر دیـالکتیک شانـه بالا مـی انداختند و رویزیونیست ها بـه دنبال آنان درون مرداب عامـیانـه فلسفیِ علم مـی افتادند و تکامل تدریجی «ساده» (و آرام) را بـه جای دیـالکتیک «پرفن» (و انقلابی) مـی نشاندند. پروفسورها حقوق بگیر رسمـی انطباق دستگاه های ایده آلیستی و «انتقادی» خود بر «فلسفۀ» مسلط قرون وسطایی (یعنی یزدان شناسی [الهیـات])، بودند و رویزیونیست ها دوش بـه دوش آنان دین را نـه درون ارتباط با دولت معاصر، بلکه درون رابطه با حزب طبقۀ پیشرو، «امری خصوصی» بـه حساب مـی آوردند.
نیـازی نیست کـه معنی واقعی این «اصلاحیـه ها» بـه مارکس، از نقطه نظر طبقاتی بیـان شود: زیرا موضوعی بدیـهی است. صرفا یـادآور مـی شویم کـه تنـها مارکسیستی کـه در سوسیـال دموکراتیک بین المللی بی مایگی و سطحی بودن رویزیونیست ها را از موضع پیگیر ماتریـالیسم دیـالکتیک نقد کرد، پلخانف بود. بر این نکته حتما با قدرت هرچه بیشتر تأکید شود زیرا اکنون تلاش های عمـیقا اشتباه آمـیزی درون نقاب نقد اپورتونیسم تاکتیکی ِ پلخانف بـه منظور حرکت پنـهانی بـه سمت ترهات ارتجاعی فلسفی صورت مـی گیرد (7).
در مورد اقتصاد سیـاسی حتما پیش از هر چیز توجه کرد کـه «اصلاحیـه های» رویزیونیست ها درون این زمـینـه کامل تر و مشروح تر بودند و کوشش هایی صورت گرفت که تا «با داده های اقتصادی جدید» تودۀ مردم را تحت تأثیر قرار دهند. گفته مـی شد کـه تمرکز تولید و بیرون انداختن تولید خرد توسط تولید بزرگ درون کشاورزی اصلاً صورت نمـی گیرد و در بازرگانی و صنعت نیز کُند است. گفته مـی شد کـه بحران ها اکنون نادرتر و ضعیف ترند و کارتل ها و تراست ها احتمالاً بحران ها را بـه طور کلی از مـیان خواهند برد. گفته شد تئوری «فروپاشی» سرمایـه داری بی اساس هست به خاطر اینکه تضادهای طبقاتی گرایش بـه خفیف شدن و نرم شدن دارند. سرانجام گفته مـی شد کـه مناسب هست نظریۀ ارزش مارطبق نظرات بوهم باورک Boehm-Bawerk تصحیح شود(8).
مبارزه بـه ضد رویزیونیست ها درون این مسایل بـه همان اندازه باعث تجدید حیـات تفکر نظریِ ثمربخش درون سوسیـالیسم بین المللی شد کـه مشاجرات انگلس با دورینگ بیست سال پیش از آن شده بود. استدلال های رویزیونیست ها بـه کمک اعداد و ارقام مورد تجزیـه و تحلیل قرار گرفت. ثابت شد کـه رویزیونیست ها بـه طور سیستماتیک تولید خرد مدرن را رنگ و لعاب شاد و موفق مـی زنند. برتری فنی و تجاری تولید بزرگ بر تولید خرد نـه تنـها درون صنعت، بلکه درون کشاورزی نیز با فاکت های غیر قابل انکار ثابت شد. اما تولید کالایی درون کشاورزی بسیـار کمتر از صنعت پیشرفت کرده هست و آمارگران و اقتصاددانان مدرن معمولا درون برجسته رشته های خاص (و حتی برخی عملیـات) درون کشاورزی، کـه نشانگر کشیده شدن تدریجی این بخش بـه روند مبادله درون بازار جهانی اند، ناتوانند. تولید خرد خود را بر ویرانـه های اقتصاد طبیعی با بدتر شدن وضع تغذیـه [مولدان]، با گرسنگی مزمن، با طولانی ساعات کار روزانـه، با کیفیت پائین دام ها و بدتر وضع نگهداری دام و در یک کلام با روش هایی کـه تولید دستی خود را درون برابر تولید کارخانـه ای حفظ مـی کرد، بـه حیـات خود ادامـه مـی دهد. هر پیشرفتی درون علم و فن آوری، ناگزیر و بی وقفه شالوده های تولید خرد را درون جامعۀ سرمایـه داری منـهدم مـی کند و وظیفۀ اقتصاد سیـاسی سوسیـالیستی این هست که این روند را درون همۀ اشکالش، کـه غالباً پیچیده و در هم تنیده اند، مورد پژوهش قرار دهد و به تولید کنندۀ خرد ناممکن بودن حفظ مالکیتش درون نظام سرمایـه داری و بی آینده بودن کشاورزی دهقانی درون این نظام و ضرورت پذیرفتن موضع پرولتاریـا را ثابت کند. خطای رویزیونیست ها درون این مسأله این بود کـه فاکت هایی را کـه به صورت یک جانبه انتخاب کرده بودند بـه شیوه ای سطحی تعمـیم دادند، بی آنکه پیوند آن را با کل نظام سرمایـه داری برقرار کنند. از دیدگاه سیـاسی، خطای آنان این بود کـه ناگزیر و خواه ناخواه از دهقان دعوت د و یـا اصرار ورزیدند کـه شیوۀ برخورد تولید کنندۀ خرد (یعنی شیوۀ برخورد خرده بورژوایی) را اتخاذ کند، بـه جای آنکه درون برخورد با او بر اتخاذ دیدگاه پرولتاریـای انقلابی اصرار ورزند.
موضع رویزیونیست ها درون مورد تئوری بحران ها و فروپاشی [سرمایـه داری] از این هم بدتر بود. تنـها به منظور مدتی کوتاه مردم و سپس کوته بین ترین اشخاص ممکن بود درون اثر چند سال رشد بالای صنعتی و رونق اقتصادی بـه فکر تغییر مدل مبانی نظریۀ ماربیـافتند. واقعیـات بـه زودی بـه رویزیونیست ها نشان داد کـه بحران ها پدیده ای مربوط بـه گذشته نیستند: بـه دنبال رونق، بحران فرا رسید. شکل ها، توالی و چهرۀ برخی بحران ها تغییر کرد، اما بحران ها همچون پدیده ای اجتناب ناپذیر درون نظام سرمایـه داری باقی ماند. کارتل ها و تراست ها با آنکه تولید را متحد مـی د، درون همان حال و به شیوه ای کـه برای همـه آشکار بود، بـه هرج و مرج تولید، عدم اطمـینان زندگی پرولتاریـا و ستم سرمایـه وخامت بیشتری بخشیدند و از این رو تضاد طبقاتی را بـه درجۀ بی سابقه ای تشدید نمودند. تراست های عظیم مدرن دقیقا بـه شیوه ای شگفت آور و در ابعاد بزرگ ثابت د کـه سرمایـه داری بـه سمت فروپاشی مـی رود خواه بـه لحاظ بحران های سیـاسی و اقتصادی، خواه بـه لحاظ فروپاشی کلی نظام سرمایـه داری. بحران مالی اخیر آمریکا (9) و افزایش وحشت بار بیکاری درون اروپا، بی آنکه از بحران صنعتی درون راه کـه بسیـاری از علایم آن مشـهودند حرفی بزنیم – همگی باعث شده اند کـه «تئوری» های اخیر رویزیونیست ها حتی از جانب بسیـاری از آنان بـه محاق فراموشی افتد. اما درس هائی که این تزلزلِ روشنفکران بـه طبقۀ کارگر داد نباید فراموش گردد.
تا آنجا کـه به نظریۀ ارزش برمـی گردد، لازم هست گفته شود کـه جدا از اشارات مبهم و آه و افسوس هایی از نوع بوهم باورک، رویزیونیست ها مطلقاً هیچ سهمـی درون تکامل تفکر علمـی نداشته اند و هیچ اثری از خود باقی نگذاشته اند.
رویزیونیسم درون قلمرو سیـاست واقعاً کوشید که تا در شالودۀ مارکسیسم یعنی درون نظریۀ مبارزۀ طبقاتی تجدید نظر کند. رویزیونیست ها گفتند کـه آزادی سیـاسی، دموکراسی و رأی عمومـی زمـینـه های مبارزۀ طبقاتی را از مـیان برمـی دارد و حکم قدیمـی مانیفست کمونیست را مبنی بر اینکه کارگران مـیهن ندارند باطل مـی کند. گفتند از آنجا کـه «ارادۀ اکثریت» درون یک دموکراسی حاکم است، دیگر نباید دولت را ارگان سلطۀ طبقاتی بـه حساب آورد و نباید ائتلاف با بورژوازی مترقی و خواهان اصلاح اجتماعی بـه ضد مرتجعان را رد کرد.
روشن هست که این استدلال های رویزیونیست ها بیـانگر دستگاهی موزون از نقطه نظرات هست که همان دیدگاه قدیمـی و شناخته شدۀ بورژوا- لیبرالی است. لیبرال ها همواره گفته اند پارلمانتاریسم بورژوایی، طبقات و تقسیمات طبقاتی را برمـی اندازد، زیرا همۀ شـهروندان بدون تمایز درون حق رأی و حق شرکت درون حکومت کشور سهیم اند. کل تاریخ اروپا درون نیمۀ دوم سدۀ نوزدهم و کل تاریخ انقلاب روسیـه درون آغاز سدۀ بیستم بـه روشنی نشان مـی دهد کـه این دیدگاه ها که تا چه اندازه پوچ اند. تحت آزادی سرمایـه داری «دموکراتیک» تمایزهای اقتصادی نـه تنـها محو نمـی شوند، بلکه تشدید مـی گردند. نظام پارلمانی نـه تنـها ماهیت دموکراتیک ترین جمـهوری های بورژوایی را بـه عنوان ارگان سرکوب طبقاتی محو نمـی کند، بلکه آن را عریـان تر مـی گرداند. نظام پارلمانی با کمک بـه روشن شدن و سازمان یـافتن توده های مردم بـه مـیزان غیر قابل قیـاسی بیش از آنچه درون رویدادهای سیـاسی پیشین فعال بودند، [نـه تنـها] بحران ها و انقلاب های سیـاسی را از مـیان برنمـی دارد، بلکه باعث تشدید جنگ داخلی بـه بالاترین حد درون طول این انقلابات مـی شود. رویدادهای بهار 1871 درون پاریس و زمستان 1905 درون روسیـه بـه روشن ترین وجهی نشان دادند کـه این تشدید ناگزیر هست و دامنۀ آن چه اندازه ای مـی تواند گسترش یـاید. بورژوازی فرانسه بدون لحظه ای تردید با دشمن کل ملت، با ارتش خارجی کـه کشورش را ویران کرده بود، وارد معامله شد، که تا کارگری را درهم بشکند.ی کـه دیـالکتیک اجتناب ناپذیر درونی پارلمانتاریسم و دموکراسی بورژوائی – کـه به حل درگیری بـه صورتی قاطع تر از گذشته از طریق اعمال قهر بر توده ها منجر مـی شود – را نفهمد، هرگز قادر نخواهد بود برمبنای چنین پارلمانتاریسمـی ترویج و تبلیغی مطابق با اصول ما بـه پیش برد، تبلیغ و ترویجی کـه طبقۀ کارگر را واقعاً به منظور شرکت پیروزمندانـه درون چنان «درگیری هائی» آماده کند. تجربۀ ائتلاف ها، توافق ها و همگامـی ها با لیبرال های اصلاح اجتماعی درون غرب و با اصلاح طلبان لیبرال (کادت ها) درون انقلاب روسیـه [1905] بـه نحو قانع کننده ای نشان داده هست که چنین توافق هائی تنـها باعث کندی و تضعیف آگاهی توده ها مـی شوند؛ این توافق ها از طریق پیوند رزمندگان با عناصر ناتوان، متزلزل و خائن یـا مستعد خیـانت ، نـه باعث ارتقای معنی و اهمـیت واقعی مبارزۀ توده ها بلکه موجب ضعف آن مبارزه مـی گردند (10). مـیلراندیسم درون فرانسه (11) – کـه بزرگترین تجربه درون کار بست تاکتیک های سیـاسی رویزیونیسم درون مقیـاسی بزرگ، مقیـاسی واقعا ملی است– زمـینـه ای درون ارزیـابی عملی از رویزیونیسم بـه دست داده کـه پرولتاریـای سراسر جهان آن را فراموش نخواهد کرد.
مکمل طبیعی گرایش های اقتصادی و سیـاسی رویزیونیسم عبارت بود از شیوۀ برخورد آن بـه هدف نـهایی سوسیـالیستی. این جملۀ کوتاه برنشتاین: « همـه چیز هست و هدف نـهایی هیچ»، ذات رویزیونیسم را بهتر از شمار زیـادی نوشته های تحلیلی طولانی نشان مـی دهد. تعیین خط مشی از واقعه ای که تا واقعۀ دیگر، انطباق خود با رویدادهای روز و با تغییرات و این سو و آن سو شدن خرده سیـاست ها، فراموش منافع حیـاتی پرولتاریـا و جنبه های بنیـادی کل نظام سرمایـه داری، کل تحول سرمایـه داری، فدا این منافع حیـاتی درون مقابل مزایـای واقعی یـا فرضی ِ لحظه ای، چنین هست سیـاست رویزیونیسم. بـه روشنی مـی توان نتیجه گرفت کـه این سیـاست بنا بر سرشت خود مـی تواند اشکال بی نـهایت متنوعی بـه خود بگیرد، و هر مسألۀ کمابیش «جدید»، هر چرخش کمابیش پیش بینی نشده، گرچه تغییری بسیـار ناچیز و بسیـار کوتاه مدت درون خطوط اساسی تکامل ایجاد کند، ناگزیر و همواره بـه پدید آمدن این یـا آن گونـه از رویزیونیسم منجر مـی شود.
اجتناب ناپذیر بودن رویزیونیسم را ریشـه های طبقاتی آن درون جامعۀ مدرن تعیین مـی کند. رویزیونیسم پدیده ای بین المللی است. هیچ سوسیـالیست اندیشمندی، کـه کمترین آشنایی بـه وضعیت داشته باشد، شکی درون این ندارد کـه رابطۀ بین ارتودها و برنشتاینی ها درون آلمان، گِدیست ها و ژورسیست ها (و اکنون بـه ویژه بروسیست ها) درون فرانسه، فدراسیون سوسیـال دموکراتیک و حزب کارگری مستقل درون بریتانیـا، بروکر و واندرولد درون بلژیک، انتگرالیست ها و رفرمـیست ها درون ایتالیـا، بلشویک ها و منشویک ها درون روسیـه، آری درون همـه جا بـه رغم اختلافات عظیم شرایط ملی و عوامل تاریخی درون وضعیت کنونی امور این کشورها، این روابط [و اختلافات] اساساً سرشت یکسانی دارند. درون واقع، «تقسیم بندی» درون درون سوسیـالیستی بین المللی اکنون براساس خط یکسانی درون کشورهای مختلف صورت مـی گیرد کـه نشان دهندۀ پیشرفت عظیمـی درون مقایسه با سی یـا چهل سال پیش است، هنگامـی کـه در کشورهای مختلف گرایش های ناهمگون درون درون سوسیـالیستی واحدی مبارزه مـی د. حتی «رویزیونیسم چپ» کـه امروزه درون کشورهای لاتین بـه عنوان «سندیکالیسم انقلابی» (12) سربرآورده هست نیز با «تصحیح مارکسیسم» خود را بدان انطباق مـی دهد: لابریولا (13) درون ایتالیـا و لاگاردل (14) درون فرانسه هر لحظه فراخوان گذار از مارکسی کـه بد فهمـیده شده بـه مارکسی کـه درست درک شده، مـی دهند.
ما نمـی توانیم درون اینجا روی تحلیل ذات ایدئولوژیک این رویزیونیسم کـه اکنون دامنۀ تکاملش از رویزیونیسم اپورتونیستی بسیـار عقب تر هست مکث کنیم: این رویزیونیسم هنوز بین المللی نشده است، هنوز آزمایش یک نبرد بزرگ عملی با یک حزب سیـاسی درون کشوری را از سر نگذرانده است. از این رو بحث خود را بـه «رویزیونیسم راست» کـه در بالا تشریح شد محدود مـی کنیم. (15)
اجتناب ناپذیری رویزیونیسم درون جامعۀ سرمایـه داری از کجا ناشی مـی شود؟ چرا این امر عمـیق تر از تفاوت های ناشی از ویژگی های ملی و درجۀ تکامل سرمایـه داری [در کشورهای مختلف] است؟ زیرا درون هر کشور سرمایـه داری، درون کنار پرولتاریـا همواره لایـه های وسیعی از خرده بورژوازی، کارفرمایـان کوچک وجود دارند. سرمایـه داری از تولید خرد سر برآورد و همواره سر بر خواهد آورد. شماری از «لایـه های مـیانی» جدید ناگزیر همواره توسط سرمایـه داری بـه وجود مـی آیند (ضمـیمـه های کارخانـه ها، کار خانگی، کارگاه های کوچک کـه در سراسر کشور به منظور پاسخ گوئی بـه نیـازهای صنایع بزرگ مانند دوچرخه و خودرو سازی پراکنده اند و غیره). این تولید کننده های خرد بـه نحو اجتناب ناپذیری بـه صفوف پرولتاریـا پرتاب مـی شوند. کاملا طبیعی هست که جهان بینی خرده بورژوائی همواره درون صفوف احزاب وسیع کارگری سر و کله اش پیدا شود. کاملا طبیعی هست که چنین باشد و همواره که تا ماجراهائی کـه در انقلاب پرولتری رخ خواهد داد چنین خواهد بود. زیرا اشتباه بزرگی هست اگر تصور شود کـه پرولتریزه شدن «کامل» اکثریت جمعیت به منظور رخ چنین انقلابی جنبۀ اساسی دارد. آنچه ما امروز غالبا درون حوزۀ ایده ها تجربه مـی کنیم، یعنی مشاجرات بر سر اصلاحیـه بـه آرای مارکس؛ آنچه اکنون درون عمل تنـها بر سر برخی مسایل تاکتیکی خاص کارگری مطرح مـی شود – مانند اختلافات تاکتیکی با رویزیونیست ها و انشعاباتی کـه در این زمـینـه رخ مـی دهد – فردا طبقۀ کارگر ضرورتا درون ابعادی بـه نحو غیر قابل مقایسه ای بزرگ تر از سر خواهد گذراند: هنگامـی کـه انقلاب پرولتری با حدت بخشیدن بـه همۀ مسایل مورد مشاجره و با متمرکز همۀ اختلافات بر روی مسایلی کـه برای تعیین خط مشی توده ها اهمـیت فوری دارند، ما را مجبور خواهد ساخت که تا در آتش مبارزه، دشمنان را از دوستان جدا کنیم و متحدان بد را کنار بزنیم که تا بتوانیم بر دشمن ضربات تعیین کننده وارد آوریم.
مبارزۀ ایدئولوژیکی کـه مارکسیسم انقلابی درون پایـان سدۀ نوزدهم بـه ضد رویزیونیسم بـه راه انداخت، صرفا پیش درآمدی بر نبردهای بزرگ انقلابی پرولتاریـاست کـه به رغم همۀ نوسانات و ضعف های عناصر خرده بورژوازی به منظور پیروزی کامل هدفش بـه پیش مـی رود.
پانوشت ها
(1) اصل موضوع،axiom بـه انگلیسی وaxiome بـه فرانسوی، بـه معنی فرض یـا مقدمـه ای به منظور استدلال بـه ویژه درون ریـاضیـات یـا منطق است. اصل موضوع، گزاره ای هست که یـا بـه خاطر بدیـهی انگاشتن آن و یـا صرفا بـه عنوان مقدمـه ای کـه درست فرض مـی شود، هرچند بدیـهی نباشد، پایـه یـا نقطۀ شروعی به منظور استدلال ها و استنتاج های بعدی است. اصل موضوع، خود از اصل یـا فرض دیگری نتیجه نمـی شود و محصول و نتیجۀ استدلال هم نیست. یک نمونۀ اصل موضوع درون هندسه، گزاره ای هست که اصل اقلیدس نام دارد کـه طبق آن از یک نقطه واقع درون خارج یک خط راست، تنـها یک خط بـه موازات آن مـی توان رسم کرد.
در ترجمۀ فارسی محمد پور هرمزان از این مقالۀ لنین، «اصول موضوعه» بـه «قضایـای بدیـهی» برگردانده شده کـه درست نیست. «اصل» و «قضیـه» (theorem بـه انگلیسی و théorème بـه فرانسوی) درون ریـاضیـات مرادف نیستند. قضیـه نیـاز بـه اثبات دارد درون حالی کـه اصل چنین نیست. افزودن صفتِ «بدیـهی» نیز مشکل را حل نمـی کند زیرا چنان کـه گفته شد «اصل موضوع» مـی تواند بدیـهی باشد یـا نباشد. (مترجم فارسی)
(2) منظور مبارزۀ نظری ای هست که مارو انگلس درون فاصلۀ سال های 1843-1842 و 1846-1844 با دیدگاه های اساسا ایده آلیستی برونو باوئر، ادگار باوئر، مااشتیرنر، کارل گرون و غیره بـه پیش بردند و نیز نقدی کـه بر ماتریـالیسم شـهودی فویرباخ د. این جدال های نظری و نقدها را اساسا درون کتاب ها و نوشته هائی مانند خانوادۀ مقدس، نقد فلسفۀ حقوق هگل، مسألۀ یـهود، ایدئولوژی آلمانی، تزهائی دربارۀ فویرباخ و برخی آثار دیگر کـه مارو انگلس درون این فاصلۀ زمانی نوشتند مـی توان یـافت. البته مارو انگلس درون این آثار تنـها بـه نقد دیگران بسنده نکرده بلکه نظرات مثبت و ایجابی خود را نیز ارائه داده اند. (مترجم فارسی)
(3) پرودنیسم مجموعۀ نظرات اقتصادی و سیـاسی و تاکتیک مبارزاتی پی یر ژوزف پرودن (1865-1809)، آنارشیست فرانسوی است. به منظور اطلاع بیشتر درباره پرودنیسم بـه پیوست 1 رجوع کنید. (مترچم فارسی)
(4) درون زمـینۀ مواضع و شیوۀ برخورد و عمل آنارشیست ها درون انترناسیونال اول، اختلافات دیدگاه های آنـها با مارو انگلس و دلایل اخراج بان از انترناسیونال اول، نگاه کنید به: «ائتلاف دموکراسی سوسیـالیستی و اتحادیۀ بین المللی کارگران»، نوشتۀ ک. مارو ف. انگلس. ترجمۀ فارسی این اثر درون سایت آذرخش قابل دسترسی است. (مترجم فارسی)
(5) گئورگ لوکاچ (1971-1885) مارکسیست مجارستانی درون مقالۀ «مارکسیسم ارتودچیست؟» مـی نویسد: «مارکسیسم ارتود[درست آئین] نـه بـه معنی پذیرش غیر انتقادی نتایج پژوهش های ماراست و نـه بـه معنی «ایمان» بـه این یـا آن تز، نـه تفسیر یک کتاب مقدس. درست برعکس، ارتودوکسی [درست آئینی] درون زمـینۀ مارکسیسم، تنـها بـه روش مربوط مـی شود. ارتودکسی بـه این باور علمـی مـی رسد کـه دیـالکتیک، با مارکسیسم بـه روش پژوهش درست دست یـافته هست و اینکه چنین روشی تنـها مـی تواند درون جهتی کـه بنیـانگذاران آن ترسیم کرده اند توسعه، تکامل و تعمـیق پیدا کند و اینکه همۀ تلاش ها به منظور پشت سر گذاشتن آن و یـا «بهبود بخشیدن» بـه آن تاکنون تنـها بـه سطحی و مبتذل آن و تبدیل اش بـه التقاط منجر شده اند و ناگزیر چنین مـی شوند.»
[زنده یـاد محمد جعفر پوینده بخش نخست این پاراگراف را چنین ترجمـه کرده است: «بنابراین مارکسیسم درست آئین نـه بـه معنای پذیرش غیر انتقادی نتایج پژوهش های ماراست، نـه بـه معنای «ایمان» بـه این یـا آن اصل، و نـه تفسیری از یک کتاب مقدس است» (لوکاچ، تاریخ و آگاهی طبقاتی، ترجمۀ محمد جعفر پوینده، ص 90، تکیـه بر کلمات از ما است.) دیده مـی شود کـه پوینده واژۀ « تز» را بـه «اصل» ترجمـه کرده کـه درست نیست. درون متن لوکاچ، چه اصل آلمانی و چه ترجمـه های انگلیسی و فرانسوی آن، واژۀ «تز» بـه کار رفته و نـه «اصل». این دو واژه مرادف نیستند. از نظر معرفتی نیز جایگاه اصل و تز یکسان نیست. مـی توان تز یـا تزهائی از یک دستگاه نظری را رد کرد بی آنکه کل آن دستگاه درون هم فرو ریزد اما اگر یک اصل از دستگاهی نظری بـه زیر سؤال رود آن دستگاه درون هم مـی ریزد و دست کم دیگر آن چیزی کـه قبلا بوده نخواهد بود.]
اگر تعریف لوکاچ از مارکسیسم ارتودرا بپذیریم، بـه این نتیجه خواهیم رسید کـه بین مارکسیسم درست آئین (و یـا بهتر بگوئیم مارکسیسم بدون پسوند) و رویزیونیسم شکاف عمـیق و عبور ناپذیری وجود دارد. زیرا علاوه بر تقابل شاخ بـه شاخ تزهای اقتصادی و سیـاسی و سازمانی رویزیونیسم با تزهای مارکسیستی، و اینکه رویزیونیسم جوهر بورژوائی دارد و بیـانگر ایدئولوژی بورژوائی و خرده بورژوائی درون پوشش مارکسیسم است، بـه این نکته نیز حتما توجه داشته باشیم کـه روش رویزیونیسم همواره آغشته با التقاط است، یعنی رویزیونیسم احکامـی از فلسفه های گوناگون و مخالف باهم را بی آنکه بـه انسجام و سازگاری منطقی آنـها توجه داشته باشد درون کنار یکدیگر مـی گذارد و به هم مـی چسباند. بـه گفتۀ هگل «التقاطی گری اگر بـه عنوان مکتبی درون نظر گرفته شود کـه چیزی از این فلسفه و چیزی از فلسفۀ دیگر صرف نظر از انسجام و سازگاری منطقی آنـها بگیرد، مانند لباسی کـه از وصله های مختلف با رنگ های گوناگون تهیـه شود، چیزی هست که حتما به شدت محکوم گردد.» بدین سان تلاش های مؤلفان بورژوا – از جمله نویسندگان دانشنامـه ها و فرهنگ های اصطلاحات سیـاسی و فلسفی و غیره – کـه مارکسیسم را بـه «دو نوع» «مارکسیسم ارتودکس» و » مارکسیسم رویزیونیستی» تقسیم مـی کنند و یـا مانند آنسیکلوپدی بریتانیکا پیروان ماررا بـه دو دستۀ «مارکسیست ارتودکس» و «رویزیونیست» طبقه بندی مـی نمایند یـا مانند دانشنامۀ اونیورسالیس رویزیونیسم را درون «چارچوب مارکسیسم» قرار مـی دهند، تلاش هائی هستند کـه به زحمت مـی توان آنـها را صرفا ناشی از بی دانشی مؤلفان درون مورد مارکسیسم دانست. حتما گفت اینـها تلاش هائی نـه علمـی بلکه ایدئولوژیک (در معنی آگاهی کاذب و وارونـه جلوه واقعیت) اند کـه به منظور تیره اذهان مردم و محروم آنـها از درک روشن و علمـی از مارکسیسم و سوسیـالیسم صورت مـی گیرند.
به همـین طریق تلاش هائی نیز کـه با ادعای «درک عمـیق دیـالکتیکی از رویزیونیسم و مارکسیسم»، رویزیونیسم را «نوعی مارکسیسم»، «موتور محرک مارکسیسم»، «تعینی از مارکسیسم»، «دگر ِ مارکسیسم»، «برادر دوقلوی مارکسیسم»، «سرشت دوم مارکسیسم» و غیره مـی نامند بیـانگر دیدگاهی التقاطی اند کـه به جای روشن درونمایـه و جایگاه رویزیونیسم و نشان نقش مخرب آن درون کارگری و در عمل مبارزۀ طبقاتی بـه طور کلی، بـه بی خظر جلوه رویزیونیسم و حتی بـه دفاع از رویزیونیسم روی مـی آورند و به این «نتیجه» مـی رسند کـه باید «در حزب جایگاهی مـهم به منظور رویزیونیسم قائل شد!» (مترجم فارسی)
(6) منظور جناح بـه اصطلاح چپ نارودنیکی هست که درون سال های آخر سدۀ نوزدهم و سال های نخست سدۀ بیستم ضمن حفظ اساس دیدگاه های نارودنیکی (به طور مشخص دیدگاه های حزب «ارادۀ خلق») عناصری از مارکسیسم را بـه شکل تکه پاره پذیرفت و کوشید آن را با دیدگاه های برنامـه ای خود وفق دهد. منبع «مارکسیسم» نارودنیک های چپ، بیشتر «مارکسیسم علنی یـا قانونی» روسیـه و یـا دیدگاه های برنشتاین و دیگر رویزیونیست ها بود.
برای شناخت بهتر مفهوم «سوسیـال نارودنیک»، آشنائی بیشتری با نارودنیکی درون روسیـه و تحولات آن درون اواخر سدۀ نوزدهم و دو دهۀ نخست سدۀ بیستم لازم است. بدین منظور بـه پیوست 2 رجوع کنید. (مترجم فارسی)
(7) نگاه کنید بـه مقالات فلسفی مارکسیستی نوشتۀ بوگدانف، بازاروف و دیگران. اینجا محل تجزیـه و تحلیل این اثر نیست. من صرفا اعلام مـی کنم کـه در آیندۀ نزدیک درون یک رشته مقالات یـا درون یک جزوۀ ویژه نشان خواهم داد کـه آنچه دربارۀ رویزیونیست های نو کانتی گفته شد اساسا درون مورد این رویزیونیست های نو طرفدار هیوم و نو طرفدار برکلی نیز صادق هست (پانوشت لنین).
لنین کمـی بعد (در سال 1909 ) کتاب ماتریـالیسم و امپریوکریتی سیسم را نوشت کـه در آن بوگدانف و دیگر رویزیونیست ها و استادان فلسفی آنـها، اوناریوس و ماخ، را بـه نحو کوبنده ای زیر آتش انتقاد قرار دادد. کتاب لنین بـه دفاع از بنیـانگذاران مارکسیسم، ماتریـالیسم دیـالکتیک و ماتریـالیسم تاریخی پرداخت. این اثر تمام دستاوردهای علم، و در درجۀ اول دستاوردهای علوم طبیعی درون دورۀ بعد از مرگ انگلس که تا انتشار کتاب ماتریـالیسم و امپریوکریتی سیسم را جمع بندی و زمـینۀ تدارک نظری حزب بلشویک را فراهم کرد. (پانوشت ترجمۀ فرانسوی)
(8) بوهم باورک [1914-1851] اقتصاددان اتریشی، شاگرد و پیرو کارل منگر Menger اقتصاددان مارژینالیست اتریشی. بوهم باورک استاد دانشگاه وین بود درون فاصلۀ های 1895 که تا 1904 وزارت دارائی اتریش و دیگر پست های بالای دولتی را برعهده داشت. او از چهره های شاخص مکتب اتریشی اقتصاد است.
بوهم باورک درون کتاب ها و نوشته های مختلف خود بـه نقد نظریۀ ارزش و ارزش اضافی مارو رد نظریۀ استثمار کارگران توسط سرمایـه داران پرداخت. (مترجم فارسی)
(9) منظور بحران مالی سال 1907 درون آمریکا هست که بـه پانیک 1907 – وحشت عمومـی ناشی از بی اعتمادی عمومـی بـه بانک ها و تراست ها – معرف هست و درون این بحران قیمت سهام بورس نیویورک بـه شدت سقوط کرد، بانک هائی ور شکست شدند و خیل سپرده گذاران به منظور گرفتن بعد اندازهایشان بـه بانک ها هجوم آوردند.
اکنون بحران بزرگ و جهانگیر سرمایـه داری از جمله درون آمریکا و اروپا – و به ویژه درون آمریکا و اروپا – این تصور را بـه وجود مـی آورد کـه گوئی لنین 105 سال پیش، از وضع کنونی جهان سخن مـی گوید با این تفاوت کـه ابعاد و دامنۀ کنونی بحران نظام سرمایـه داری از آن زمان بسیـار بزگتر است! (مترجم فارسی)
(10) درون ترجمۀ فرانسوی چنین نوشته شده: بُردِ حقیقی مبارزه را نـه تقویت بلکه تضعیف مـی کنند
(11) مـیلراندیسم جریـان اپورتونیستی ای هست که از نام [آلکساندر] مـیلران [1943-1859]، «سوسیـالیست» فرانسوی گرفته شده است. مـیلران درون سال 1899 وارد حکومت ارتجاعی فرانسه شد و به بورژوازی درون اجرای سیـاستش یـاری رساند. مـیلران پست های مـهمـی مانند وزارت خارجۀ فرانسه را برعهده داشت و در فاصلۀ سال های 1920 که تا 1924 رئیس جمـهور آن کشور بود.
این مسأله کـه آیـا سوسیـالیست ها مجازند درون حکومت بورژوائی شرکت کنند یـا نـه درون سال 1900 درون کنگرۀ انترناسیونال دوم درون پاریس مورد بحث قرار گرفت. کنگره قطعنامۀ سازشکارانۀ پیشنـهادی کائوتسکی را مورد تصویب قرار داد کـه شرکت سوسیـالیست ها درون حکومت های بورژوائی را محکوم مـی کرد اما حضور آنـها را درون موارد «استثنائی» مجاز مـی شمرد. سوسیـالیست های فرانسوی بعدها با تکیـه بر این «استثنا» درون حکومت بورژوا امپریـالیستی فرانسه درون دوران جنگ 1918-1914 شرکت د. (پانوشت ترجمۀ فرانسوی)
(12) «سندیکالیسم انقلابی» گرایش خرده بورژوائی نیمـه آنارشیستی ای بود کـه در پایـان سدۀ نوزدهم درون کارگری شماری از کشورهای اروپای غربی پدیدار شد. سندیکالیست ها ضرورتی به منظور درگیر شدن طبقۀ کارگر درون مبارزۀ سیـاسی نمـی دیدند، آنـها نقش رهبری حزب و دیکتاتوری پرولتاریـا را رد مـی د. سندیکالیست های انقلابی بر آن بودند کـه با سازمان دهی اعتصاب عمومـی کارگران اتحادیـه های حرفه ای (در فرانسه سندیکاها) مـی توانند بدون انقلاب سرمایـه داری را سرنگون کنند و کنترل تولید را درون دست گیرند. (پانوشت ترجمۀ انگلیسی)
برای توضیح بیشتر درون مورد «سندیکالیسم انقلابی» و آنارکوسندیکالیسم کـه ادامـه و تکامل آن هست به پیوست 3 رجوع کنید. (مترجم فارسی)
(13) بـه احتمال زیـاد منظور لنین، آرتورو لابریولا (Arturo Labriola 1959- 1873) سوسیـالیست ایتالیـائی هست که از آغاز سدۀ بیستم بـه حریـان «سندیکالیسم انقلابی» پیوست و با ژرژ سورل نظریـه پرداز سندیکالیسم انقلابی درون ارتباط بود. از سال 1906 که تا 1911 همراه با آنجلو اولیویرو اولیوتی نشریۀ «صفحات آزاد» ارگان سندیکالیست های انقلابی را اداره مـی کرد. لابریولا از حملۀ ایتالیـا بـه لیبی (جنگ بین ایتالیـا و امپراتوری عثمانی 1912-1911) طرفداری کرد. درون این جنگ ایتالیـا مناطقی از لیبی را بـه تصرف خود درون آورد. لابریولا درون جنگ جهانی اول نیز مع جنگ امپریـالیستی بـه نفع بورژوازی خودی بود و پس از جنگ هم درون دولت بورژوائی ایتالیـا بـه عنوان وزیر کار شرکت داشت. (مترجم فارسی)
(14) اوبر لاگاردل Hubert Lagardelle (1958 – 1874)، درون رشتۀ حقوق تحصیل کرد و تزی درون مورد سندیکاها نوشت. درون سال 1896 بـه عضویت حزب سوسیـالیست کارگری فرانسه درون آمد. از سال 1899 که تا 1914 نشریۀ تئوریکی بـه نام « سوسیـالیستی» منتشر مـی کرد. لاگاردل درون این نشریـه از سال های 1902 و 1903 بـه بعد مبانی نظری سندیکالیسم انقلابی را مطرح نمود. لاگاردل و همفکران او مانند ادوار برت و شارلیس مع «عمل مستقیم» کارگران درون چارچوب سندیکا – از دید آنـها تنـها سازمان کارگری – و مخالف فعالیت پارلمانی و به طور کلی عمل سیـاسی طبقۀ کارگر بودند. او با رهبران کنفدراسیون عمومـی کار (ث. ژ. ت.) درون ارتباط بود. لاگاردل درون سال های 1910 بـه خاطر تحولاتی کـه در ث. ژ. ت. بـه وجود آمد از آن جدا شد و در سال 1926 بـه حزب فاشیستی فرانسوست (نام این جریـان Faisceauبه معنی دسته یـا گروه بود کـه ژرژ والوا آنارشیست و سندیکالیست سابق بـه همراه دو سرمایـه دار بزرگ بـه نام فرانسوا کوتی و ژان هنـه سی تأسیس کرده بودند). سپس تلاش هائی به منظور نزدیکی با حزب فاشیست ایتالیـا بـه عمل آورد. از سال 1940 با حکومت ویشی همکاری مـی کرد و در سال های 1942 و 1943 وزیر کار حکومت پی یر لاوال (حکومت همکار نازی ویشی) بود. بعد از پایـان جنگ دوم بـه حبس ابد محکوم شد اما درون سال 1949 بـه خاطر سن بالایش آزاد گردید. (مترجم فارسی)
(15) پیوست 4 را ببینید
پیوست 1
نگاهی بـه دیدگاه های اقتصادی و سیـاسی پرودن
دیدگاه های اقتصادی پرودن درون کتاب های «مالکیت چیست؟» (1840)، «سیستم تضادهای اقتصادی یـا فلسفۀ فقر» (1846)، عصر آیندۀ همـیاری (1849) و نوشته هائی دربارۀ نظریۀ مالتوس، اجاره، مالیـات، بهره، سازماندهی نظام اعتباری، بانک خلقی و غیره آمده است. درون زمـینۀ سیـاسی نیز مـی توان از دولت، سرشت، موضوع و سرنوشت آن (1849)، دربارۀ اصل فدراتیو و ضرورت بازسازی حزب انقلابی (1863) و دربارۀ ظرفیت سیـاسی طبقات کارگر (1864) نام برد.
ما درون اینجا نمـی توانیم تمام جنبه ها یـا حتی اصلی ترین دیدگاه های پرودن را حتی فهرست وار نام ببریم و تنـها بـه برخی از شاخص ترین نظرات اقتصادی و سیـاسی او مـی پردازیم.
پرودن درون پایـان کتاب «مالکیت چیست؟» با «فروتنی تمام» مـی نویسد: «من وظیفۀ خود را بـه انجام رساندم؛ مالکیت مغلوب شد و هرگز سر بر نخواهد آورد. هر جا کـه کتاب من خوانده شود و مورد بحث قرار گیرد، بذر مرگ مالکیت درون آنحا کاشته خواهد شد، درون آنجا دیر یـا زود، امتیـاز و بردگی ناپدید خواهد گشت و استبداد جای خود را بـه فرمانروائی عقل خواهد داد.»
پرودن بعد از اعلام افتخارآمـیز «ضربۀ فنی» مالکیت، ده حکم ارائه مـی دهد و مدعی مـی شود کـه «هیچ سفسطه، هیچ پیشداوری (هر قدر سمج و دیرپا) قادر بـه ایستادگی درون مقابل این احکام ساده نیست» بـه عبارت دیگر «فن هائی» به منظور از پا درآوردن مالکیت ارائه مـی دهد کـه «بدل» ندارند:
بدین سان برابری طلبی، آنارشی، این تصور کـه فقر و ستم و جرم و جنایت و غیره با مبادلۀ محصولاتِ هم ارز از بین مـی رود (در حالی کـه جامعۀ سرمایـه داری مبتنی بر تولید کالائی یعنی مبادلۀ ارزش های برابر است)، اعتقاد بـه عدالت و قانونی کـه پایۀ آن مبادلۀ برابر باشد و غیره همگی بیـانگر جهان بینی خرده بورژوای ورشکسته یـا درون معرض ورشکستگی درون جامعۀ سرمایـه داری هست که بـه خاطر دید محدود خود قادر بـه درک روابط تولیدی سرمایـه داری حاکم نیست، روابطی کـه علت واقعی استثمار کارگران مزدی و موجب زوال و سلب مالکیت تولید کنندۀ خرد هستند. پرودن بـه علت نفهمـیدن روابط تولیدی سرمایـه داری، طبقات مختلف این جامعه و روابط بین آنـها و به ویژه رابطۀ بین کارگران مزدی و سرمایـه داران صنعتی را درک نکرد و نتوانست مبارزۀ طبقاتی را درون حوزه ای فراتر از تضاد بین تولید کنندۀ کوچرمایـه دار بزرگ ارزیـابی کند. این وضعیت باعث شد کـه ماهیت سیـاست را بـه عنوان علم مبارزۀ طبقاتی نفهمد و در نتیجه سیـاست را «علم آزادی» نامـید. حتی اگر هدف مبارزۀ طبقاتی را آزادی بدانیم حتما روشن کنیم این آزادی به منظور چه طبقه ای هست و مضمون آن چیست. پرودن تنـها کارکرد آزادی را حفظ برابری درون وسایل تولید و برابری درون مبادله مـی داند.
پرودن درون «سیستم تضادهای اقتصادی یـا فلسفۀ فقر»، کـه در سال 1846 نوشت، کوشید مقوله های اقتصادی را توضیح دهد و در آنجا نیز مانند «مالکیت چیست» خود را مبدع مفاهیم جدید و مدعی کشف های علمـی دوران ساز درون اقتصاد سیـاسی جلوه داد. ما درون اینجا بـه دیدگاه های او درون آن کتاب نمـی پردازیم و خواننده را بـه مطالعۀ کتاب «فقر فلسفۀ» مارکه نقد جامعی بر این کتاب پرودن هست ارجاع مـی دهیم.
پرودن درون «سیستم تضادهای اقتصادی یـا فلسفۀ فقر»، مفهومـی کـه به خیـال خودش تازه هست به نام «ارزش ترکیبی» یـا «ارزش تشکیل یـافته» مطرح مـی کند کـه ترکیب ارزش مبادله و ارزش مصرف است. مارنشان مـی دهد کـه ارزش ترکیبی پرودن کـه به قول او سنگ بنای تضادهای اقتصادی هست چیزی جز ارزش مبادلۀ ریکاردو نیست. پرودن درون آنجا نیز بـه دنبال مبادلۀ عادلانـه است. پرودن فرق بین کار و نیروی کار را نمـی داند. از سوی دیگر سرمایـه از نظر او صرفا سرمایۀ بهره خوار هست به همـین جهت تأسیس «بانک خلقی» کـه اعتبار مناسب براساس نظام همـیاری و تعاون درون اختیـار تولید کنندۀ خرد قرار دهد، از دید پرودن نسخۀ شفابخش و حلال مشکلات است.
پرودن درون «دولت: سرشت، موضوع و سرنوشت آن» کـه در دسامبر 1849 بیش از یک سال و نیم بعد از انقلاب فوریۀ 1848 فرانسه نگاشته مـی گوید:
«انقلاب فوریـه دو مسألۀ اصلی را مطرح کرد: یکی اقتصادی، مسألۀ کار و مالکیت، و دیگری سیـاسی مسألۀ حکومت و دولت.
در مسألۀ نخست درون [مـیان گرایش های مختلف] دموکراسی سوسیـالیستی اساسا توافق وجود دارد. آنـها مـی پذیرند کـه مسألۀ مصادره و تقسیم مالکیت یـا حتی بازخرید آن مطرح نیست. مسألۀ اخذ بی شرمانۀ مالیـات اضافی جدیدی برطبقات دارا و مالک هم مطرح نیست … اصلاح اقتصادی از یک سو عبارت هست از درون معرض رقابت قرار اعتبار نزول خوارانـه کـه باعث کاهش درآمد سرمایـه مـی شود – بـه عبارت دیگر این اصلاح عبارت هست از بازشناسی ظرفیت کارگر و سرمایـه دار بـه درجه ای یکسان درون هر شـهروند. از سوی دیگر عبارت هست از الغای کل نظام مالیـاتی موجود کـه بار آن تنـها بر دوش کارگر و تهی دست هست و چایگزین آن با تنـها یک مالیـات بر سرمایـه… »
پرودن سپس مـی افزاید: «با این دو اصلاح یزرگ اقتصاد اجتماعی از پائین بـه بالا ساخته مـی شوند، روابط تجاری و صنعتی معمـی گردند و سودها کـه اکنون به منظور سرمایـه داران تضمـین شده اند بـه سوی کارگر بر مـی گردند. رقابت کـه اکنون توأم با هرج و مرج و مخرب هست حالت سرمشق و تأسی بـه خود مـی گیرد و ثمربخش مـی شود، کمبود بازار از مـیان مـی رود کارگر و کارفرما پیوند نزدیک باهم مـی یـابند و ترسی از رکود و تعلیق وجود نخواهد داشت.»
پرودن بعد از این اصلاحات اقتصادی، کـه هدفش کشف ظرفیت کارگر و سرمایـه دار درون هر شـهروند و برقراری پیوند نزدیک بین کارگر و کارفرما هست نتیجه مـی گیرد کـه به این طریق «مـی توان مسألۀ اقتصادی را حل شده فرض کرد.» اکنون نوبت بـه حل مسألۀ سیـاسی مـی رسد.
پرودن مـی گوید کـه در مورد مسألۀ سیـاسی یعنی اینکه با حکومت و دولت چه حتما کرد توافق نظری ای کـه در زمـینۀ اقتصادی بود وجود ندارد. درون این زمـینـه حتی مسأله مطرح نگشته و هنوز وارد وجدان عمومـی و فکر توده ها نشده است. پرودن تغییرات اقتصادی ای را کـه در بالا بدان اشاره شد «انقلاب اقتصادی» ارزیـابی مـی کند و مدعی هست که با انجام این انقلاب اقتصادی دیگر بـه حکومت و دولت نیـازی نیست. او مـی نویسد: «ما تأیید مـی کنیم و فعلا تنـهای هستیم کـه تأکید داریم کـه با انقلاب اقتصادی کـه مورد مناقشـه نیست دولت حتما کاملا ناپدید شود و ناپدید شدن دولت نتیجۀ ضروری سازماندهی اعتبار و اصلاح نظام مالیـاتی هست و اینکه یک اثر این دو نوآوری حکومت ابتدا بی فایده و سپس ناممکن مـی شود…»
(منبع: http://www.proudhonlibrary.org/index.php?title=The_State)
بدین سان تولید خرد، توأم با بانک خلقی تعاونی (حذف بهرۀ پول) و حذف مالیـات، وجود همزمان کارگر و سرمایـه دار درون هر شـهروند، «رقابت غیر مخرب» و سرانجام محو دولت (و هزینـه های آن)، ایده آل و بهشت خرده بورژواست کـه پرودن تصویر و ترویج مـی کند.
بیـهوده نیست کـه پرودن «سوسیـالیست» مخالف سرسخت تشکل کارگران و دشمن اعتصاب است. (مترجم فارسی)
پیوست 2
نارودنیکی درون روسیـه،
سرچشمـه های فکری و تحولات آن
نارودنیکی (نارودیسم، خلق گرائی، پوپولیسم)، بـه طور کلی بـه ی با طیف های گوناگون و درجات متفاوتی از انقلابی گری و دموکراتیسم اطلاق مـی شود کـه در سه دهۀ آخر سدۀ نوزدهم و دهه های نخست سدۀ بیستم بـه ضد تزاریسم و فئودالیسم درون امپراتوری روسیـه عمل مـی کرد. پایگاه اجتماعی این را اساسا روشنفکران و دانشجویـان و بخش هائی از خرده بورژوازی شـهر و روستا تشکیل مـی دادند. آبشخورهای فکری نارودنیکی، علاوه بر جریـان روشنگری درون روسیـه، عبارت بودند از: نیـهیلیسم روسی، آنارشیسم، بلانکیسم و همچنین تکه پاره هائی از دیدگاه های مارو دیدگاه های رویزیونیستی کـه به اسم مارکسیسم از سال های آخر سدۀ نوزدهم ترویج مـی شد.
نیـهیلیسم (نیست انگاری، نفی گرائی، نابودگری) روسی اوایل دهۀ 1860 عبارت بود از نفی نـهادهای اجتماعی و شک درون دیدگاه ها و ارزش های حاکم بر جامعه، رد اصول اخلاقی، احساسات و هنر (و پذیرش اخلاق و هنری کـه فایده و کاربردی درون زندگی داشته باشد)، نفی الگوهای رفتاری رایج و مرسوم، رد اتوریتۀ پدرسالارانـه، دینی و اجتماعی. نیـهیلیست های روسی با پیشداوری های دینی و خرافات مبارزه مـی د و مع علوم طبیعی و تجربی و نتایج ناشی از آنـها درون زمـینۀ شناخت و کاربست شان درون زندگی بودند. نیـهیلیسم روسی از متفکرانی مانند فویرباخ، بوشنر، داروین، اگوست کنت، اسپنسر و غیره تأثیر پذیرفت. این نیـهیلیسم بیـانگر نوعی ماتریـالیسم حسی و مکانیکی بود کـه با پوزیتیویسم و فایده گرائی پیوند داشت و نـه تنـها گرایشی فکری بلکه نوعی منش زندگی نیز بـه شمار مـی رفت. نیـهیلیسم روسی درون مـیان روشنفکران و نویسندگان و محافل دانشجوئی نفوذ داشت و بخشی از درونمایۀ آثار بزرگ ادبی روسیـه اعم از رمان، نقد و غیره بـه نیـهیلیسم مـی پرداخت. تورگنیف، پیساروف، چرنیشفسکی، داستایوسکی، هِرزِن و دیگران دربارۀ نیـهیلیسم و یـا نقد آن رمان ها و مقالات مـهم و مؤثری نوشتند. ادبیـات روسی تأثیر زیـادی بر روشنفکران و به ویژه دانشجویـان داشت و از آنجا کـه دانشجویـان یک بستر مـهم نارودنیکی بودند باخود ایده های نیـهیلیستی را بـه درون آن بردند.
آنارشیسم – سرچشمۀ نظری دیگر نارودنیکی آنارشیسم، بـه ویژه آنارشیسم روسی بان است. آنارشیسم بان از یک سو همانند نیـهیلیسم و حتی با «قوتی» بیشتر از آن، از انـهدام همۀ اتوریته ها، همۀ نـهادهای سرکوبگر و استثمارگر و موانع اجتماعی، سیـاسی و دینی آزادی نامحدود فرد و غیره سخن مـی گفت و از سوی دیگر نیروی منـهدم کننده یعنی «خلق» را معرفی مـی کرد کـه اساسا تودۀ دهقانی امپراتوری روسیـه بود و نیز بخش های مختلفی از جمعیت کـه بان آنـها را «از طبقه رانده شدگان» و یـا دِکلاسه ها مـی نامـید کـه عبارت بودند از عناصر ورشکستۀ خرده بورژوازی و حتی افراد وابسته بـه طبقات دارا، اشراف، نظامـیان یـا کارمندانی کـه دارائی و موقعیت اجتماعی خود را درون اثر تحولات اقتصادی و اجتماعی و سیـاسی از دست داده بودند و نیز لومپن پرولتاریـا و به ویژه راهزنان. بان با تکیـه بر شورش های دهقانی قدیم روسیـه، دهقانان و راهزنان را ذاتا شورشی، سوسیـالیست و طرفدار جامعۀ اشتراکی مـی دانست و ستایش های اغراق آمـیز و رمانتیکی از انقلابی گری آنـها درون اوراق و جزوه های تبلیغاتی خود مـی نوشت. درون شرایط اجتماعی و اقتصادی روسیۀ آن زمان زمـینۀ مادی بروز، رواج و گسترش چنین ایده ها و ادعاهائی وجود داشت زیرا از یک طرف اصلاحات ارضی تزار و الغای سرواژ کـه از سال 1861 آغاز شده بود درون عمل بهبودی درون وضع اکثریت عظیم دهقانان، جز بخش کوچکی دهقانان ثروتمند، بـه وجود نیـاورده بود و بارِ اجاره و مالیـات همچنان بر دوش دهقانان سنگینی مـی کرد. امتیـازات گوناگون اشراف و کلیسا همچنان باقی مانده بود و زمـیداران بزرگ بخش مـهمـی از زمـین ها را همچنان درون مالکیت خود داشتند. از سوی دیگر، تکامل نسبتا سریع سرمایـه داری بعد از اصلاحات تزار باعث سرعت گیری انباشت سرمایـه و بنابراین سلب مالکیت از تولید کنندگان خرد درون جامعه شده بود کـه یک نتیجۀ آن افزایش شمار تولید کنندگان خرد ورشکسته یـا درون آستانۀ ورشکستگی و نیز افرایش شمار گروه های از طبقه رانده شده درون شـهر و روستا بود. البته یک جنبۀ دیگر این تحول، شکل گیری، افزایش کمّی، تمرکز و سازمان یـابی پرولتاریـای صنعتی و رشد و تکامل مبارزۀ کارگران با کارفرمایـان و دولت بود کـه آنارشیسم روسی بدان توجهی نداشت همان گونـه کـه گرایش بلانکیستی و دیگر جریـاناتی کـه نارودنیکی را بـه وجود آوردند نیز نسبت بـه طبقۀ کارگر و مبارزات دموکراتیوسیـالیستی کارگران بی اعتنا بودند.
انقلاب مورد نظر بان، درون روسیـه یـا درون هر جای دیگر، انقلابی همـه جانبه و یک بار به منظور همـیشـه بود: انقلابی کـه ریشۀ دولت و هر نوع اقتدار دیگر، مالکیت خصوصی، استثمار، همۀ نـهادها و قوانین مذهبی، قضائی، سیـاسی، مالی و غیره را درون یک ضرب از جا د. بان درون «برنامۀ ائتلاف سوسیـالیستی بین المللی» کـه در سال 1869 نوشته دربارۀ درک آنارشیستی از انقلاب مـی گوید: «اتحادیۀ برادران بین الملل [منظور طرفداران بان است- مترجم فارسی] خواستار انقلابی جهانی، اجتماعی، فلسفی، اقتصادی و سیـاسی با هم هست تا از نظم کنونی امور کـه مبتنی بر مالکیت، بهره کشی، اصل اقتدار [اتوریته]، خواه مذهبی، خواه متافیزیکیِ آئین پرستانـه و خواه حتی انقلابیِ ژاکوبن وار است، نخست درون اروپا و سپس درون سراسر جهان سنگی بر روی سنگ باقی نماند، که تا مـیلیون ها انسان بیچاره، فریب خورده، بـه بردگی کشیده شده، زجر دیده و استثمار شده با رهائی از دست مدیران و نیکوکاران رسمـی و غیر رسمـی، جمعی و فردی بتوانند سرانجام با آزادی کامل نفس بکشند. با فریـاد صلح به منظور کارگران، آزادی به منظور ستمدیدگان و مرگ بر سلطه گران، استثمارگران و قیم های از هر قماش، ما خواهان انـهدام همۀ دولت ها، همۀ کلیساها، و همراه با آن همۀ نـهادها، قوانین مذهبی، قضائی، سیـاسی، مالی، پلیسی، دانشگاهی، اقتصادی و اجتماعی هستیم». او درون بند 6 همـین برنامـه مـی نویسد: «انقلاب بدان گونـه کـه ما درک مـی کنیم حتما از روز اول بـه طور ریشـه ای و به طور کامل دولت و همۀ نـهادهای دولت را نابود کند.» (منبع: http://www.aazarakhsh.org/doc/ketab/ETELAF.1188371051.PDF)
باکونبن به منظور انجام «انقلاب جهانی، اجتماعی، فلسفی، اقتصادی و سیـاسی» خود بـه «غریزۀ انقلابی خلق» تکیـه مـی کند. جامعۀ نوینی کـه این انقلاب مـی بایست بـه وجود آورد جامعه ای «آزاد و بی دولت» بود کـه مـی بایست متشکل از جماعت های اشتراکی خودمختار باشد کـه با هم رابطه ای فدرال گونـه داشته باشند.
از دیدگاه آنارشیست ها، توده های مردم سوسیـالیست و کمونیست مادر زادند. آنارشیست ها نـه بـه رابطۀ انقلاب و سرشت آن با درجۀ تکامل اقتصادی – اجتماعی یـا بـه عبارت دیگر بـه تضاد بین نیروهای مولد و روابط تولیدی جامعۀ مورد نظر توجه دارند و نـه بـه ویژه بـه درجۀ تکامل مبارزۀ طبقاتی و آگاهی سیـاسی و انقلابی طبقۀ پیشتاز و توده های زیر ستم. از سوی دیگر بان و پیروان او بر آن بودند کـه انقلاب همواره ممکن هست رخ دهد و اگر صورت نمـی گیرد بدان خاطر هست که مبارزات مردم پراکنده و نامتحد است.
از نظر بان مردم بـه آموزش نیـاز ندارند و نقش انقلابیـان (بخوانید آنارشیست ها) و سازمان آنـها درون این خلاصه مـی شود کـه در مـیان خلق باشند و بین های مختلف پیوند و هماهنگی ایجاد کنند. اما خود او هنگامـی کـه این نطرات را ترویج مـی کرد، یعنی درون دهۀ 1860 و تا اواسط دهۀ 1870 یعنی که تا پایـان عمرش نـه درون روسیـه بلکه درون سوبس زندگی مـی کرد و سازمان مورد نظر او توسط سرگئی نچایف (1882-1847)، کـه از فعالان دانشجوئی سال های 1869-1868 درون سن پترزبورگ بود، درون سال 1869 درون روسیـه شکل گرفت. ما درون اینجا وارد جزئیـات تشکیل این سازمان و اساسنامـه و خط مشی و فعالیت های آن نمـی شویم. تنـها یـادآوری مـی کنیم کـه قرار بود سازمان انقلابی آنارشیستی صرفا نقش رابط و هماهنگ کننده و وحدت بخش بین ها توسط «دشمنان آشتی ناپذیر هرگونـه اتوریته» را داشته باشد اما درون عمل نقطۀ مقابل آن شد. سازمانی کـه نچایف بـه وجود آورد و مورد تأیید بان بود رده های مختلف تشکیلاتی سفت و سخت داشت، سازمانی کـه ورود درون آن هرچند مشکل ولی ممکن اما خروج از آن و ترک آن تقریبا ناممکن بود و به قیمت جان فردی کـه سازمان را ترک کرده بود تمام مـی شد! سازمان بان – نچایف کـه «داوری خلق» یـا «انتقام خلق» نام داشت یکی از متمرکز ترین، اقتدارگرایـانـه ترین، مرموزترین و مخوف ترین سازمان های سیـاسی موجود درون آن زمان را تشکیل مـی داد، سازمانی کـه خطر آن به منظور اعضایش و برای فعالان سیـاسی مخالف دولت بسیـار بیشتز از خطرش به منظور رژیم بود. سازمان بان – نچایف کـه به دروغ ادعا مـی شد درون سراسر روسیـه گسترده هست و بـه دروغ ادعا مـی شد کـه وابسته بـه انترناسیونال اول است، بـه زودی توسط پلیس تزاری متلاشی شد و تقریبا همۀ اعضای آن دستگیر شدند. خود نچایف درون زندان سختی بـه بند کشیده شد و ده سال درون آنجا بود که تا در زندان مرد (یـا کشته شد). هرچند نچایف از زندان تماس هائی با بیرون برقرار کرده بود اما بـه طور کلی سازمان بان- نچایف از نظر تشکیلاتی نتوانست تداوم یـابد. با این همـه گرایش آنارشیستی که تا مدت ها درون نارودنیکی جریـان غالب را تشکیل مـی داد و آنارشیسم تأثیراتی دیرپا بر نارونیکی گذاشت کـه مـهم ترین آنـها چنین اند:
2. نفی وجود سرمایـه داری درون روسیـه و بی اعتنائی بـه مبارزۀ طبقاتی پرولتاریـا.
3. رد انقلاب سیـاسی و در تقابل قرار آن با انقلاب اجتماعی؛ «انقلاب اجتماعی» ای کـه نیروی اصلی آن دهقانان هستند.
4. این ادعا کـه روسیـه دارای وضعیتی استثنائی هست و روند تکامل اجتماعی آن با غرب فرق دارد: روسیـه وارد سرمایـه داری نمـی شود؛ یـا اینکه رشد سرمایـه داری درون روسیـه بسیـار ضیف هست و افزون بر آن تکامل سرمایـه داری باعث بدترشدن وضعیت مـی شود و باید جلو این روند را گرفت؛ این ایده کـه روسیـه مـی تواند بدون گذار از سرمایـه داری از طریق کمون های روستائی (زمـین های مشاع کشاورزی) از جامعه ای نیمـه فئودالی مستقیما با انقلابی خلقی وارد سوسیـالیسم شود.
5. تاکتیک ترور فردی مقامات دولتی.
نارودنیک ها درون سال های نخست دهۀ 1870 تلاش هائی به منظور رفتن بـه مـیان دهقانان انجام دادند اما بـه رغم بـه کار بردن «شگردهای مختلف» نتوانستند با آنـها پیوند برقرار کنند و آنان را «بشورانند» (بان مـی گفت وظیفۀ انقلابیـان نـه آموزش توده ها بلکه شوراندن آنـهاست.) دهقانان درون مواردی آنـها را بـه مأموران حکومتی لو دادند و در مواردی «به حرف های آنان مانند موعظه های کشیشان گوش مـی د اما کار خود را انجام مـی دادند و این حرف ها تأثیری درون عمل شان نداشت.» بدین سان نارودنیک ها بـه تدریج تاکتیک «رفتن بـه مـیان توده ها» را کنار گذاشتند و به ترور فردی مقامات دولتی از جمله تزار روی آوردند (یـا بهتر هست بگوئیم تاکتیک ترور را کـه قبلا نیز درون برنامـه شان و در سنت مبارزات روسیـه وجود داشت بـه روش اصلی مبارزاتی خود تبدیل د.) آنـها این تاکتیک را «نمایش بی وقفۀ امکان مبارزه بـه ضد حکومت و از این رو ارتقای روح انقلابی خلق و ایمان او بـه پیروزی آرمانش و سازماندهی افراد قادر بـه مبارزه» مـی دانستند [از برنامۀ سازمان نارودنایـا ُولیـا (ارادۀ خلق)، 1879].
بلانکیسم – گرایش دیگری کـه در شکل گیری دیدگاه و تاکتیک نارودنیکی نقش داشت بلانکیسم بود (گرفته شده از نام اگوست بلانکی 1885-1805 انقلابی فرانسوی.) تاکتیک بلانکیسم عبارت هست از مبارزۀ قهر آمـیز سازمان انقلابی کوچک ولی مصمم، با انضباط، فعال و مخفی به منظور برانداختن رژیم حاکم و تشکیل دیکتاتوری انقلابی به منظور جلوگیری از بازگشت ارتجاع و ایجاد امکان به منظور وارد شدن توده های وسیع کارگران و زحمتکشان بـه سیـاست و پشتیبانی از دولت انقلابی. از دیدگاه بلانکیستی انقلاب نـه کار توده های وسیع کارگران و زحمتکشان بلکه کار سازمان یـا گروه انقلابی هست که بـه نیـابت از توده امر انقلاب را بر عهده دارد. آنارشیسم و بلانکیسم هر دو معتقد بـه مبارزه به منظور برانداختن دولت های حاکم اند با این تفاوت کـه آنارشیست ها خواهان محو فوری هرگونـه دولت اند ولی بلانکیست ها خواستار برانداختن دولت های ارتجاعی و استقرار دولت انقلابی توسط سازمان خود هستند کـه چنان کـه گفته شد از اقلیتی انقلابی تشکیل مـی شود. بدین سان تفاوت بین بلانکیست ها و آنارشیست ها نـه تنـها درون شیوۀ برخوردشان بـه دولت، بلکه درون تاکتیک نیز خود را نشان مـی داد. بلانکیست های روسیـه برخلاف آنارشیست ها بـه مبارزۀ سیـاسی اعتقاد داشتند، اما دیدگاهشان درون مورد شرایط اقتصادی و سیـاسی روسیـه با آنارشیست ها یکسان بود. پلخانف درون «سوسیـالیسم و مبارزۀ طبقاتی»، درون سال 1883 دربارۀ پیوتر نیکیچ تکاچف (1885-1844) از نخستین و برجسته ترین بلانکیست های روسیـه نوشت: «دیدگاه های پایـه ای او درون زمـینۀ شرایط اجتماعی و سیـاسی روسیـه درون توافق کامل با بانیست ها بود». بدین سان مـی توان گفت کـه بلانکیسم روسی، برخلاف بلانکیسم درون فرانسه، بیـانگر نظرات بخشی از کارگری (هرچند کوچکتاریستی) نبود، بلکه ماندد آنارشیسم روسی دیگاه های سوسیـالیسم خلقی یـا دقیق تر بگوئیم نوعی سوسیـالیسم خرده بورژوائی را ارائه مـی داد.
غیر از نیـهیلیسم، آنارشیسم و بلانکیسم کـه مـهم ترین سرچشمـه های فکری نارونیکی را تشکیل مـی دادند این بـه تدریج تکه پاره هائی از دیدگاه های مارو انگلس را نیز بـه شکلی سطحی و التقاطی بر دستگاه فکری خود افزود. همچنین بینش و گرایش لیبرالیسم، هم درون اثر نفوذ ایدئولوژیک لیبرالیسم اروپای غربی و گروه ها و احزاب لیبرال روسی بخشی از نارودنیک ها را بـه خود جذب کرد.
نخستین سازمان نارودنیکی، «زمـین و آزادی» نام داشت کـه در سال 1876 بـه وجود آمد و در شماری از مناطق مخالف روسیـه فعالیت داشت. این سازمان دربر دارندۀ گرایش های مختلف آنارشیسم، بلانکیسم، لیبرالیسم و مارکسیسم – بـه صورت ابتدائی – بود. مبارزات نظری و سیـاسی بین آن گرایش ها صورت مـی گرفت. درون سال 1879 سازمان «زمـین و آزادی» کـه دیگر قادر بـه حفظ وحدت فراکسیون های مختلفش نبود بـه دو سازمان بـه نام های «نارودنایـا وُلیـا (ارادۀ خلق)» و «چرنی پره دل (توزیع مجدد عمومـی [زمـین])» تجزیـه شد.
پلخانف پیش از آنکه گروه مارکسیستی «رهائی کار» را درون سال 1883 همراه با ورا زاسولیچ، آکسلرود، دویج و غیره، اعضای مـهم چرنی پره دل کـه مارکسیست شده بودند، ایجاد کند خود عضو سازمان «زمـین و آزادی» و جزء جریـان انشعابی چرنی پره دل بود. او درون مقالۀ «سوسیـالیسم و مبارزۀ سیـاسی» مـی گوید کـه سازمان نارودنایـا ولیـا برخلاف «سازمان زمـین و آزادی» هم بـه ضرورت مبارزۀ سیـاسی و انقلاب دموکراتیک سیـاسی اعتقاد داشت و هم بـه ضرورت دولت انقلابی کـه از طریق آن بتواند اصلاحات مورد نظرش را انجام دهد. افزون بر این نارودنایـا ولیـا برخلاف سازمان «زمـین و آزادی» بیشتر جمعیت شـهری را مخاطب تبلیغات خود قرار مـی داد. تاکتیک مبارزاتی این سازمان، ترور فردی مقامات دولتی بود
سازمان «نارودنایـا وُلیـا (ارادۀ خلق)» کمـی بعد از ترور تزار آلکساندر دوم کـه توسط اعضای آن درون مارس سال 1881 صورت گرفت توسط حکومت تزار متلاشی شد و بسیـاری از اعضای آن دستگیر شدند. بعد از آن اکثریت اعضای نارودنایـا ولیـا مبارزۀ انقلابی بـه ضد تزاریسم را کنار گذاشتند و به آشتی و سازشکاری با خودکامگی روی آوردند. نارودنیک های لیبرال سال های 1880 و 1890 بـه معان منافع کولاک ها [هقانان ثروتمند، بورژوازی دهقانی] تبدیل شدند.
نارود نویـه پراوو (Narodnoye Pravo حقوق خلق) نام سازمانی مخفی دیگری از روشنفکران دموکرات روسی بود کـه در سال 1893 با کمک اعضای سابق نارونایـا ولیـا تشکیل شد. این سازمان درون بهار سال 1894 توسط حکومت تزاری منـهدم گردید. این سازمان دو سند برنامـه ای بـه نام های «یک موضوع فوری» و «بیـانیـه» منتشر کرد. بیشتر اعضای نارونویـه پراوو بعدا بـه حزب انقلابیـان سوسیـالیست (اس- ار) پیوستند.
حزب سوسیـالیست های انقلابی (اس- ار)
در اواخر سال 1901 و آغاز سال 1902 از ادغام گروه ها و حلقه های مختلف نارودنیکی مانند «اتحاد سوسیـالیست های انقلابی»، «حزب سوسیـالیست های انقلابی» و غیره تشکیل شد. اس. ار. ها مانند جریـانات مختلف نارودنیکی تمایزهای طبقاتی بین دهقانان و خرده بورژوازی بـه طور کلی و پرولتاریـا، قطبندی و تفاوت های طبقاتی درون درون دهقانان و ضرورت نقش رهبری پرولتاریـا درون انقلاب را درک نمـی د و یـا بـه این موارد باور نداشتند. اس. ار. ها درون مسألۀ ارضی نخست خواهان مصادرۀ زمـین مالکان بزرگ و تقسیم زمـین بین دهقانان بودند اما بـه تدریج و به ویژه درون انقلاب 1905 و سال های بعد از آن کـه دهقانی گسترش و عمق زیـادی یـافت و نیز زیر تأثیر منشویک و جناح راست سوسیـال دموکرات های اروپا (به طور مشخص رویزیونیست ها) شعار الغای مالکیت خصوصی بر زمـین، انتقال زمـین های هر بخش از کشور بـه شـهرداری ها و یـا کمون های روستائی و سپس توزیع زمـین بین دهقانان بر اساس هر قدر زمـین کـه یک خانوار دهقانی قادر بـه کشت آن هست را مطرح د.
ترودویک ها
گروهی از دهقانان و روشنفکران انقلابی کـه خواهان مصادرۀ زمـین ها و تقسیم آن بین دهقانان بودند. اینان درون سال 1906 نوعی فراکسیون پارلمانی با حدود 130 عضو درون دوما بـه وجود آوردند و برمامۀ ارضی خود را مطرح د. رابطۀ آنـها با حزب بورژوا لیبرال (کادت ها) گاه مبتنی بر سیـاست دنباله روی و گاه استقلال بود.
حزب های اس. ار. و ترودویک ها همچنان کـه منشویک ها درون جریـان جنگ اول جهانی سیـاست شوینیستی و حمایت از بورژوازی خودی را درون پیش گرفتند و در انقلاب فوریۀ 1917 درون تشکیل حکومت موقت با سرمایـه داران و زمـینداران وارد ائتلاف شدند، بـه تودۀ دهقانان پشت د و سیـاست ضد کارگری و ضد کمونیستی را درون جنگ داخلی و در همکاری با امپریـالیست ها و ژنرال ها و اشراف تزاری درون انقلاب اکتبر و سال ها بعد از آن ادامـه دادند.
منظور لنین از نارودنیک های اجتماعی درون مقالۀ «مارکسیسم و رویزیو.نیسم» و مقالات دیگر، نیز ترودویک ها و بخشی از اس. ار.ها هست و چنان کـه گفته شد برنامۀ ارضی شان را بـه برنامۀ منشویک ها و دیدگاه های رویزیونیست ها درون این زمـینـه نزدیک کرده بودند. (مترجم فارسی)
.
پیوست 3
سندیکالیسم انقلابی و آنارکوسندیکالیسم
با آنکه توضیح پانوشت 12 از مترجم انگلبسی خطوط کلی «سندیکالیسم انقلابی» و نیز «آنارکوسندیکالیسم» را بیـان مـی کند اما توضیحات بیشتری درون این زمـینـه لازم بـه نظر مـی رسد زیرا ایده های پایـه ای این دو جریـان – هرچند زیر عنوان ها و نام های دیگر – درون کارگری کنونی و برخی جریـان های سیـاسی و روشنفکری درون جهان و در ایران رایج و گاه از نفوذ معینی برخوردارند. ما درون زیر با تکیـه بر اسنادی از برخی سران و بنیـانگذاران این دو جریـان مـی کوشیم مبانی دیدگاه های آنـها را توضیح دهیم.
ویکتور گریفوی (Victor Griffuelhes یـا گریفویِس 1924-1874)، دبیر کل کنفدراسیون عمومـی کار (ث. ژ. ت. CGT) درون سال های 1902 که تا 1909 و از رهبران سندیکالیسم انقلابی، درون مقاله ای زیر عنوان سندیکالیسم انقلابی کـه در سال 1909 نوشت، این را چنین تعریف مـی کند: «سندیکالیسم، طبقۀ کارگر به منظور تصاحب کامل حقوقش بر کارخانـه و کارگاه است؛ سندیکالیسم تأیید مـی کند کـه این پیروزی درون راه رهائی کار، محصول تلاش شخصی و مستقیم کارگر خواهد بود».
گریفوی راه های مبارزۀ کارگران را اساسا اعتصاب، کم کاری (خرابکاری) و اعتصاب عمومـی مـی داند. از دید او و دیگر معان «سندیکالیسم انقلابی»، این «مخالف همۀ نیروهای دولت، مخالف فساد سیـاستمداران و مخالف استثمار سرمایـه داری است. سندیکالیسم همۀ کارگران را بـه مبارزه و به عمل فرا مـی خواند و خود را همچون قدرتی نشان مـی دهد کـه قادر بـه بازآفرینی جهان است. سندیکالیسم، امروز ابزار بزرگ مبارزه هست و فردا نوساز بزرگ خواهد بود». این نگرش درون مورد سندیکا بـه عنوان سازمان اصلی طبقۀ کارگر کـه هم نقش نیروی برانداز سرمایـه داری و هم نقش سازندۀ دنیـای آینده بدان داده مـی شود درون منشور امـی ین (Charte d’Amiens) کـه در سال 1906 توسط کنگرۀ ث. ژ. ت. تصویب شد نیز آشکارا دیده مـی شود. درون این سند آمده است:
«… سندیکالیسم درون امر مطالباتی روزانـه بـه دنبال هماهنگ تلاش های کارگری، افزایش رفاه کارگران از طریق تحقق بهبودهای فوری مانند کاهش ساعات کار، افزایش مزدها و غیره است. اما این وظیفه تنـها یک جانب کار سندیکالیسم است؛ [جنبۀ دیگر کار او] تدارک رهائی کامل هست که تنـها مـی تواند با مصادرۀ سرمایـه دار تحقق یـابد؛ وسیلۀ عمل سندیکالیسم اعتصاب عمومـی هست و سندیکا را کـه امروز تشکل مقاومت هست در آینده گروه تولید و توزیع و پایۀ تجدید سازمان اجتماعی بـه حساب مـی آورد» (تأکید بر کلمات درون اینجا افزوده شده است).
سندیکالیسم انقلابی نـه تنـها مبارزه با نـهاد دولت و سرمایـه را درون تبلیغ و ترویج و عمل خود بـه پیش مـی برد بلکه بـه نقد دموکراسی (شاید از آن جهت کـه دموکراسی پیش از هرچیز نوعی دولت و حکومت است) و نـهادهای دموکراتیک و عمل سیـاسی نیز مـی پرداخت و «آزادی بی قید و شرط» را درون مقابل دموکراسی قرار مـی داد و مدعی بود کـه مع دومـی هست و نـه اولی. مارکو جروازونی arco Gervasoni درون مقاله ای زیر عنوان «اختراع سندیکالیسم انقلابی درون فرانسه (1907-1903)» مـی نویسد:
«کشف تدریجی سندیکالیسم درون روایت انقلابی اش بعد از سال 1902 کار لاگاردل بود کـه در همان زمان نقدی هرچه رادیکال تر از دموکراسی را توسعه داد و عمل سیـاسی را بـه زیر سؤال برد. این نوآوری ها موجب برانگیختن نوعی احساس به منظور واپس زدن ایده های دموکراتیک درون محیط های کارگریِ نزدیک بـه ث. ژ. ت. و به ویژه نزد برخی روشنفکران سوسیـالیست شد. درون واقع اعتقاد بـه بی فایده بودن شرکت درون نـهادهای دموکراتیک موجب تقویت ایدۀ عمل مستقیم [کارگری] گردید. درون سال های بین 1902 و 1904 نقد بر دموکراسی مورد تأیید بخش دیگری از روشنفکران سوسیـالیست بود کـه در نشریـات جوان مانند دفترهای پانزده روزه، صفحات آزاد و پیشرو کار مـی د. درون این نشریـات مخالفت با دموکراسی بـه نام آزادی نامحدود فرد درون جستجوی جماعتی غیر سیـاسی صورت مـی گرفت کـه در آن فرد مـی توانست خود را بـه طور کامل بیـان کند. اما این جماعت، بـه خاطر غیر سیـاسی بودنش و به خاطر عدم اطاعتش از قواعدی کـه مشرکا پذیرفته شده باشند سرانجام رگه هائی با رنگ و لعاب آمرانـه و اقتدارگرایـانـه بـه خود گرفت، همان گونـه کـه مورد ادوار برت Edouard Berth نشان مـی دهد.
برت از مطالعۀ ویرانـه های دنیـای باستان نوشتۀ ژرژ سورل بـه نتیجۀ ضرورت سوسیـالیسم و مبارزه بـه ضد دولت رسید. درون همان حال سوسیـالیسم «کارگری» را بـه معنی ضدیت با دولت تعبیر کرد کـه دشمن اصلی اش «سوسیـالیسم دولتی» هست و فرمول برنشتاین مبنی بر سوسیـالیسم همچون «لیبرالیسم سازمانده» را پذیرفت. اما مـی بایست بین سوسیـالیسم مبتنی بر خود- سازماندهی پرولترها و دولت گرائی دموکراتیک و ژاکوبنی کـه اختیـارات فرد منفرد و غیر سازمانی را تقویت مـی کرد تمایز قایل شد. بدین سان از نظر برت، سندیکا بدن یـا هیأتی بود کـه به ارادۀ عمومـی تجسم مـی بخشید و آزادی های فردی حتما در مقابل آن قربانی مـی شد.»
(منبع: http://www.cairn.info/revue-mil-neuf-cent-2006-1-page-57.htm )
چند نکته درون مورد مطالبی کـه نقل شد قابل توجه اند: نخست اینکه نقد دموکراسی بـه معنی قرار دموکراسی درون مقابل آزادی نامحدود یـا آزادی بی قید و شرط، اختراع سندیکالیست های انقلابی نیست و سال ها پیش از آنـها آنارشیست هائی مانند بان، کروپوتکین و دیگران بـه این «کشف» نایل آمده بودند! دوم اینکه نفی عمل سیـاسی طبقۀ کارگر و رد فعالیت پارلمانی کارگران درون کلیۀ شرایط نیز اختراع سندیکالیست های انقلابی نیست و در این زمـینـه هم آنارشیست ها «تقدم فضل» دارند. نکتۀ سوم کـه مؤلف بـه درستی بر آن انگشت نـهاده یعنی گذار سندیکالیست های انقلابی (و آنارشیست ها) از بـه اصطلاح رد اقتدار و رد هرگونـه تمرکز سازمانی درون حرف و پذیرش اطاعت کامل و فدا آزادی های شخصی درون مقابل ارادۀ سازمان شان است. درون این زمـینـه نیز، تشکل سیـاسی ای کـه بان و پیروان او ترویج مـی د و در عمل بـه وجود آوردند (مانند ائتلاف دموکراسی سوسیـالیستی درون مقابل انترناسیونال اول) و شکل های سازمانی ای کـه برای جامعۀ آینده شان طرح ریزی مـی نمودند (مانند آرتل ها یـا واحد های اقتصادی – اجتماعیِ اشتراکی بان) نمونـه های روشنی از سازمان های خودکامـه با قدرت نامحدودند کـه اطاعت محض اعضا را کـه گاه چاره ای جز ماندن درون این سازمان ها ندارند، مـی طلبند. مجموعۀ آنجه گفته شد نزدیکی نظری، سیـاسی و سازمانی سندیکالیسم انقلابی بـه آنارشیسم را کـه البته از آن منسجم تر است، نشان مـی دهد. سرانجام نکتۀ آخر، کـه مؤلف نیز خواسته یـا ناخواسته بدان اشاره کرده، این هست که گرایش های آنارشیستی (از جمله سندیکالیسم انقلابی و آنارکوسندیکالیسم) و گرایش رفرمـیستی (از جمله برنشتاینیسم) همگرائی دارند و این همگرائی را درون عمل و در تئوری نشان مـی دهند.
سندیکالیسم انقلابی درون دهۀ نخست سدۀ بیستم درون فرانسه و برخی کشورهای دیگر رونق گرفت. درون سال های جنگ جهانی اول، سندیکالیسم انقلابی مانند سندیکائی بـه طور کلی افول داشت (جریـان رفرمـیستی و بخشی از جریـان «سندیکالیسم انقلابی» اتحادیـه های کشورهای بزرگ سرمایـه داری همچنان کـه برخی از سران آنارشیست ها درون این سال ها جانب بورژوازی خودی و اتحاد با آن را درون پیش گرفتند).
از آغاز دهۀ دوم «آنارکو سندیکالیسم» اساسا درون مقابله با نفوذ کمونیست ها درون سندیکاها رشد کرد. آنارکوسندیکالیسم بـه تدریج بخشی از فعالان و پایگاه های سندیکالیسم انقلابی را بـه زیر نفوذ خود درون آورد. این کار بـه خاطر نزدیکی نظری، سیـاسی و سازمانی سندیکالیسم انقلابی با ایده ها و سبک کار آنارشیستی، مشکل نبود. رودلف روکر (1958-1873)، آنارکوسندیکالیست سرشناس آلمانی درون کتاب آنارکوسندیکالیسم [1947] مـی نویسد:
«آنارکوسندیکالیسم مدرن ادامۀ مستقیم آن خواست های اجتماعی هست که درون دل انترناسیونال اول شکل گرفتند و جناح آزادی محور [libertarian wing جناح آنارشیستی]» ائتلاف بزرگ کارگری آن را بـه بهترین وجهی فهمـید و به محکم ترین صورت بدان باور داشت. نمایندگان امروزی آن ائتلاف، فدراسیون های اتحاد بین المللی کارگران احیـا شده [بین الملل آنارشیستی] سال 1922 کشورهای مختلف اند کـه مـهم ترین و نیرومندترین شان فداراسیون کار اسپانیـا (کنفدراسیون ملی کار، ث. ان. ت) است. مفروضات تئوریک آنارکوسندیکالیسم مبتنی بر آموزش های سوسیـالیسم آزادی محور یـا سوسیـالیسم آنارشیستی اند درون حالی کـه شکل سازمانی آن وسیعا از سندیکالیسم گرفته شده هست که درون سال های 1900 که تا 1910 جهش قابل توجهی بـه ویژه درون فرانسه تجربه کرد. آنارکوسندیکالیسم نقطۀ مقابل سوسیـالیسم سیـاسی دوران ما هست که توسط احزاب کار پارلمانی درون کشورهای مختلف نمایندگی مـی شوند.»
بدین سان آنارکوسندیکالیسم کـه به آنارشیسم رسمـی نزدیک تر از «سندیکالیسم انقلابی» بود مـی خواست پایگاهی را کـه این آخری درون کارگری بـه دست آورده بود از آن خود کند. یکی از دلایل رونق گیری آنارکوسندیکالیسم، تغییر تاکتیک آنارشیست ها از حدود سال 1906 بود: درون دهه های آخر سدۀ نوزدهم و سال های دهۀ نخست سدۀ بیستم، آنارشیست ها اساسا تاکتیک «تبلیغ با عمل» را بـه کار مـی بردند کـه به معنی بـه کارگیری تاکتیک ترور و تخریب بود. ترور شماری از رؤسای جمـهور، وزیران، شاهزاده ها، ژنرال های ارتش و سران پلیس و برخی سرمایـه داران و مدیران و تخریب و بمب گذاری جزء «تبلیغ با عمل» بود کـه پس از مرگ بان بـه تاکتیک عمومـی آنارشیست ها تبدیل شده بود. آنارشیست ها درون فرانسه، ایتالیـا، اسپانیـا، بریتانیـا، بلژیک، روسیـه، آلمان و نیز آمریکا بـه این تاکتیک روی آورده بودند. بی ثمر بودن این تاکتیک و از هم پاشیده شدن بسیـاری از سازمان های آنارشیستی توسط پلیس از یک سو و رشد کارگری و روی آوردن وسیع کارگران بـه اتحادیـه ای و به اعتصابات وسیع سیـاسی و اقتصادی – بـه ویژه درون روسیـه درون سال های 1905 و 1906 -، از سوی دیگر، باعث شد کـه آنارشیست ها عرصه و تاکتیک فعالیت خود را تغییر دهند و به کار درون مـیان اتحادیـه ها و تلاش به منظور تبدیل اتحادیـه ها بـه پایگاه خود روی آورند و شعار «اعتصاب عمومـی» را کـه سندیکالیست های انقلابی مطرح مـی د جانشین شعار «تبلیغ با عمل» نمایند. از سوی دیگر دید محدود «سندیکالیست های انقلابی» کـه سندیکا را تنـها سازمان کارگران مـی دانستند و با فعالیت سیـاسی و سازمان سیـاسی طبقۀ کارگر صریحا مخالف بودند باعث شد کـه شماری از اعضای آن کـه خواهان گسترش فعالیت خود درون سطح جامعه بودند اما هنوز بـه ایده های آنارشیستی تعلق خاطر داشتند بـه آنارکوسندیکالیست ها و یـا بـه سازمان های آنارشیستی بپیوندند.
آرتور له نینگ، آنارشیست هلندی، درون مورد تعریف آنارکوسندیکالیسم چنین مـی نویسد: «من فکر مـی کنم کـه اصطلاح آنارکوسندیکالیسم را حتما تنـها درون مورد آموزه و ی با خصلت سندیکالیسم انقلابی یـا اتحادیـه گرائی صنعتی بـه کار برد کـه به عنوان هدف انقلابی و سوسیـالیستی، ناپدید شدن دولت و سرمایـه داری و بازسازی جامعه بر پایۀ فدرالیسم از طریق سازمان های اقتصادی طبقۀ کارگر را کـه از هرگونـه دولت و حزب سیـاسی آزاد شده باشد، توصیـه مـی کنند.»* درون این تعریف هم خاستگاه سازمانی و هم ارکان ایدئولوژیکی آنارکوسندیکالیسم مشخص شده است. (مترجم فارسی)
* منبع: آرتور له نینگ، از سندیکالیسم انقلابی که تا آنارکوسندیکالیسم، تولد اتحادیۀ بین المللی کارگران برلن
http://www.pelloutier.net/dossiers/dossiers.php?id_dossier=187
پیوست 4
نکاتی دربارۀ رویزیونیسم چپ
اگر لنین درون سال 1908 برآن بود کـه رویزیونیسم چپ هنوز یک تجربۀ اجتماعی بزرگ را از سر نگذرانده و بین المللی نشده است، دست کم امروز نمـی توان چنین دیدگاهی داشت. حتی درون زمان لنین هم رویزیونیسم چپ رشد سریعی داشت و این رشد تنـها بـه کشورهای لاتین خلاصه نمـی شد. از نظر «تجربۀ اجتماعی» نیز حتما به تجربۀ شرکت آنارشیست ها درون انقلاب اسپانیـا (1873) کـه انگلس نقش منفی آنـها را درون مقالۀ «بانیست ها درون عمل» نقد کرده و همچنین بـه نقش آنارشیست ها درون انترناسیونال اول توجه کرد و این توجه بـه ویژه از آن رو مـهم هست که آنارشیسم یکی از مـهم ترین سرچشمـه های فکری «رویزیونیسم چپ» است.
آنارشیسم بـه ویژه بعد از کنگرۀ لاهه انترناسیونال اول (1872) و اخراج مـیخائیل بان و جیمز گیوم از انترناسیونال بـه گسترش خود و مبارزۀ آشکار و شدید با مارکسیسم درون اروپا و آمریکا ادامـه داد. بعد از مرگ بان و غلبۀ خط مشی «آنارشیسم کمونیستی» کروپوتکین درون مقابل «آنارشیسم اشتراکی (کلکتیویستی)» بان، و نیز طرح تاکتیک «تبلیغ با عمل» کـه گاه آن را «تبلیغ با دینامـیت» مـی نامـیدند کـه همان تاکتیک ترور و تبلیغ مسلحانـه بود، آنارشیسم توانست طرفداران نـه چندان کمـی درون مـیان جریـان های چپ و سوسیـالیستی و بخشی از کارگران جلب و مـهم تر از آن چنین ایده هائی را وارد کمونیستی کند. «آنارشیسم کمونیستی» درون فرانسه، ایتالیـا، اسپانیـا، روسیـه و برخی کشورهای اروپای شرقی و نیز درون آلمان، اتریش، هلند، لهستان، مجارستان و حتی انگلستان و ایـالات متحدۀ آمریکا و آمریکای لاتین نفوذ و پایگاهی بـه دست آورد. «آنارشیست – کمونیست ها» حتی درون ژاپن و چین و برخی نقاط دیگر آسیـا طرفدارانی پیدا د و سازمان هایی ایجاد نمودند. همچنین درون آغاز سدۀ بیستم شاهد رشد آنارکوسندیکالیسم هستیم کـه از نظر بینش اجتماعی و اه مبارزه بسیـار بـه آنارشیست ها نزدیک هستند، هرچند از نظر تاکتیکی با آنـها بـه ویژه درون دهۀ نخست سدۀ بیستم اختلاف داشتند.
اگر رویزیونیسم را تجدید نظر درون اصول بنیـادی مارکسیسم زیر پوشش مارکسیسم و نشاندن دیدگاه های بورژوائی و خرده بورژوائی درون حزب و دیگر سازمان های کارگری بـه جای مارکسیسم و به اسم مارکسیسم بدانیم، درکی کـه با نظر لنین و بسیـاری از مارکسیست های دیگر درون مورد رویزیونیسم انطباق دارد، درون این صورت آنارشیست ها و آنارکوسندیکالیست ها را نمـی توان رویزیونیست دانست زیرا آنـها خود را مارکسیست نمـی دانند. اما این دو جریـان بر احزاب سوسیـالیست و به طور کلی بر کمونیستی تأثیر گذار بودند و هستند. درون روسیـه تأثیر آنارشیسم را – بـه ویژه از نظر تاکتیکی – درون آتزوویست ها و انحلال طلبان چپ مـی بینیم. این تأثیر بـه ویژه درون جریـان جنگ جهانی اول درون ایده های جریـانی کـه لنین آن را «اکونومـیسم امپریـالیستی» مـی نامـید، مشاهده مـی گردد. لنین بعد از انقلاب اکتبر بارها از انحراف آنارکوسندیکالیستی درون درون حزب کمونیست شوروی سخن گفته است. همچنین درون «چپ روی بیماری کودکی کمونیسم» بـه انحرافاتی درون احزاب کمونیست آلمان، هلند، انگلستان و غیره کـه شبیـه بـه انحرافات چپ درون حزب کمونیست شوروی بودند، پرداخته است. سیر رویدادها نشان داد کـه «انحراف چپ» یـا رویزیونیسم چپ بیماری زود گذری نبود. درون آغاز دهۀ 1920 درون آلمان، تقابل این جریـان با حزب کمونیست آلمان (KPD) بـه انشعاب درون آن حزب و ایجاد حزب کمونیست کارگری آلمان (KAPD) و نیز شکاف درون مـیان اتحادیـه های کارگری انجامـید. هدف ما درون اینجا تأیید مواضع حزب کمونیست آلمان (KPD) نیست، اما حزب کمونیست کارگری آلمان (KAPD) بیـانگر گرایش های شدید آنارشیستی بود و انشعاب یـا جدائی او از حزب کمونیست آلمان از این موضع صورت گرفت. همـین نکته را درون مورد «کمونیسم شورائی» پانـه کوک و همفکرانش نیز مـی توان تعمـیم داد، هر چند پانـه کوک درون دهمۀ نخست سدۀ بیستم آنارشیسم را یکی از انحرافات کارگری مـی دانست و با آن مبارزۀ نظری و سیـاسی مـی کرد. درون سال های بعد از انقلاب اکتبر شاهد گرایش «کمونیسم چپ» با رگه های کمابیش قوی آنارشیستی درون احزاب مجارستان، بلغارستان، ایتالیـا، هلند، انگلستان، هند، چین و غیره هستیم. این گرایش درون دهه های بعد و در های مختلف کارگری اروپا (در فاصلۀ دو جنگ و نیز درون سال های 1960 و 1970)، آمریکای لاتین و آسیـا، از جمله درون ایران، حضور داشت و دارد. برخی از دیدگاه های «کمونیسم چپ» یـا بهتر هست بگوئیم رویزیونیسم رایج درون چپ ایران از این قرارند:
استقرار فوری کمونیسم (نفی دوران گذار از سرمایـه داری بـه کمونیسم)، الغای فوری دولت، توزیع برابر و در عین حال برطبق نیـاز، نفی دموکراسی (تحت این عنوان کـه دموکراسی بیـان بورژوایی آزادی هست و ما خواستار آزادی بی قید و شرط هستیم و نـه دموکراسی، نفهمـیدن دموکراسی همچون شکلی از حکومت و دولت)، الغای فوری مبادله، پول و کارِ مزدی، یکسان گرفتن آگاهی و تئوری انقلابی با خودِ ، نفی سندیکا یـا اتحادیـه بـه این بهانـه کـه چنین سازمانی ذاتاً رفرمـیستی و سندیکالیستی هست و از مدار کار ِ مزدی و نظام سرمایـه داری فراتر نمـی رود و مطرح «سازمان همـه فن حریفی» بـه نام شورا کـه هم وظایف حکومتی را ایفا مـی کند، هم سازماندهی و ادارۀ تولید درون سطح مزرعه و کارخانـه و مدرسه و دانشگاه و بیمارستان و غیره را درون سطح روستا، شـهر، استان و کشور بـه عهده دارد و هم اوست کـه تعیین مـی کند نیـاز هرچیست و هم اوست کـه مسئولیت مبارزه با دین و خرافات را برعهده دارد وهم اوست کـه دستگاه قضائی را اداره مـی کند. «شورا» های مورد نظر جریـان موسوم بـه «کمونیسم کارگری» و جریـان های مشابه آن درون ایران، سازمان هائی هستند کـه «ذاتا» و «بالفطره» انقلابی اند.
برخی از جریـان های کمونیسم چپ یـا بهتر هست بگوئیم رویزیونیسم چپ، ضرورت حزب طبقۀ کارگر را نفی مـی کنند و هرگونـه حزب را سازمانی مـی دانند کـه هدف آن سلطه بر کارگران و اعمال اتوریته و سرپرستی بر کارگران است. شورای مورد نظر آنـها، کـه سازمانی فاقد تمرکز و ضد تمرکز و مبتنی بر اجماع و نفی اکثریت و اقلیت است، درون آن واحد هم وظایف سندیکا را برعهده دارد، هم شورا بـه معنی ارگان ادارۀ سیـاسی هست و هم کمـیتۀ کارخانـه و محل کار (ارگان ادارۀ تولید) و هم سازمان برنامـه ریزی تولید درون سطح کشوری. (مترجم فارسی)
اشتراک گذاری
دوستداشتن:
[مارکسیسم و رویزیونیسم – لنین | مجله هفته پیش بینی کامرسانت درباره آیندۀ برجام]
نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sun, 06 May 2018 16:48:00 +0000